شاید اینجا دارم بلند بلند فکر می کنم

بایگانی

از بین بازی هایی که تا حالا برگزار شده سه تا بازی خیلی جذاب و هیجان انگیز بود:

 - اولی بازی ایران با مراکش بود که کلی حالمون با برد ایران خوب شد هر چند دلم برا بازیکن مراکشی که گل به خودی زد سوخت! و البته که بیست دقیقه ی اول بازی قلبمون اومد تو دهنمون! ولی خدا رو شکر فعلا صدر نشینیم... چی می شه اگه به مرحله ی بعد صعود کنیم... کاش کی بشه... هر چیزی امکان داره و هیچ اتفاقی غیرممکن نیست اونم تو فوتبال...فعلا که آلمان با اون ابهت جلوی مکزیک شکست خورد و برزیل هم مقابل سوئیس متوقف شد! ما هم ان شا الله اسپانیا رو می بریم :)
یه چیزی که همیشه برام تعجب برانگیز بوده شانس شجاعی برای بازی تو تیم ملیه... واقعا انصافه با این بازی سه بار تو جام جهانی باشه آخه... من سرمربی تیم ملی بودم عمرا تو ترکیبم جایی می داشت... [اشاره می فرمایند که فعلا نیستی]... یعنی قشنگ بازیش رو اعصابمه!
نمی دونم چه شانسیه که اکثرا هم تو بازی های جام جهانی به پرتغال می خوریم :/
- بازی هیجان انگیز بعدی بازی اسپانیا و پرتغال بود... کریس یه تنه با اسپانیا مساوی کرد با یه پنالتی، یه ضربه ایستگاهی و یه شوت...
- و بازی بعدی که خیلی دلچسب بود بازی دیروز آلمان، مکزیک بود. چه بازی ای می کنه مکزیک!!! ضد حملاتشون طوفانیه و پاس های عمقی شون فوق العاده است. کلی لذت بردم. گزارش مزدک هم خوب بود. اصلا باید گزارش گر بتونه هیجان بازی رو منتقل کنه ؛)
 
یه عادتی دارم که اگه حس کنم پنالتی گرفته شده پنالتی نبوده دلم نمی خواد اون پنالتیه گل بشه! اعتراف می کنم دلم نمی خواست پنالتی مسی گل شه! و کیف کردم وقتی گل نشد![همین قدر بدجنس :)] بازی آرژانتین با حریفش فقط یه کوچولو هیجان داشت.
تنها بازی ای که دلم نخواست خیلی دنبالش کنم بازی فرانسه با استرالیا بود... نمی دونم چرا! انگار از خودشون انرژی منفی ساطع می کردن! زمین بازی شون هم به شدت رو مخم بود! بنابراین خوابم برد :)
جای ایتالیا و هلند با روبن شون به شدت خالیه :(
 
۴ نظر ۲۸ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۱۴
مهناز

دیروز نشستم دوتا فیلم دیدم که هیچکدومش به دلم ننشست. اولی شکاف بود؛ بازیگرای مطرحی داشت، بازی ها بد نبود، موضوعش هم بد نبود اما امان از این پایان های... . داستان راجع به زوجی بود که بنا به دلیلی خیلی زود باید تصمیم می گرفتن که بچه دار بشن از اون طرف زوجی که دوست اینا بودن طلاق گرفتن و خودشون و بچه شون دچار مشکلاتی بودن و خب این زوج بیش تر دچار تردید شدن و ...

از آرایش غلیظ که نگم! بازیگرهاش مطرح بودن. موضوعش جالب بود اما روند فیلم، شخصیت ها و ... حوصله سر بر و گاها خیلی رو اعصاب بود. شخصیت ها و روابط بینشون هم خیلی غلو آمیز بود! به اواسط فیلم نرسیده سرم داشت گیج می رفت! موضوع هم این بود که یه نفر محموله ترقه و فشفشه ای رو که یه نفر دیگه برای چهارشنبه سوری وارد کرده رو می دزده و سعی می کنه با فریب دختری که باهاش مجازی آشنا شده اون بار رو بفروشه...! خلاصه که فیلم به زحمت متوسطی بود! موسیقی تیتراژ پایانی فیلم که همایون شجریان خونده خوب بود فقط.

۳ نظر ۱۷ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۴۴
مهناز

- روزه گرفتن برای اونایی که بیرون زیر نور آفتاب کار می کنن چقدر سخته و چقدرررر میتونه سخت باشه. گرسنگی و بی حالی هم هست اما تشنگی یه اتفاق دیگه است!

خدا حافظشون باشه!

- امشب شب آخر قدره دعا کنیم همو. دعا کنیم همو؛ دعاکنیم همو.

- خواجه عبدالله انصاری می گه: 

کریما؛ گرفتار آن دردم که تو درمان آنی، بنده ی آن ثنایم که تو سزای آنی، من در تو چه دانم؟ تو دانی! تو آنی که گفتی که من آنم! آنی."

و می گه:

"الهی اگر یک بار بگویی بنده ی من! از عرش بگذرد خنده ی من!" 

- من نه مثل خواجه وقتی این کلماتو می گفت ولی  "در سر گریستنی دارم دراز" امشب گوشم میکنی؟

۳ نظر ۱۷ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۵۷
مهناز

مرد کتابفروشی کیفی رو بالای سطل زباله پیدا می کنه! کنجکاو می شه، حدس می زنه که دزدیده شده و وسوسه می شه که داخلش رو ببینه تا شاید بتونه کیف رو به صاحبش برسونه.  داخل کیف دفترچه یادداشت قرمز رنگی وجود داره. مرد مشغول خوندنش می شه و کم کم بدون اینکه صاحب کیف رو ببینه بهش علاقمند می شه... پس مصمم می شه که پیداش بکنه... 

"آیا انسان می تواند برای چیزهایی که اتفاق نیفتاده دلتنگ شود؟ ما درباره ی دوره هایی از زندگیمان با عنوان افسوس صحبت می کنیم؛ وقتی که تقریبا مطمئن هستیم تصمیمی که گرفته بودیم، اشتباه بوده. اما همچنین می شود در نوعی وجد و سرخوشی عجیب و شیرین فرو رفت، نوعی نوستالژی برای چیزهایی که می توانسته وجود داشته باشد."

(جمله ی بالایی رو می شه بارها و بارها خوند و راجع بهش فکر کرد. یه وقتایی از سر ذوق لبخند زد و یه وقتایی هم نه!)

همین دو سه ماه پیش بود که اسمش رو موقع وبگردی دیدم و همین که خلاصه چند سطریش رو خوندم، مطمئن شدم از اون کتاب هائیه که از خوندنش لذت خواهم برد!

هفته ی پیش بود که تو کتابخونه بودم و داشتم میون اون همه کتاب راه می رفتم و چشمام مدام روی کتابها و اسم هاشون سُر می خورد که وایستادم؛ حس کردم یه چیز آشنا دیدم. یه اسم آشنا، یه کتاب آشنا؛ برگشتم، خودش بود: دفترچه یادداشت قرمز! 

ایده و طرح کتاب به شدت جذابه؛ کتاب خوش خوان و روونه و خودش رو تو دلتون جا می کنه؛ ترجمه ی خوبی هم داره. یه قسمت هایی از کتاب، راوی عوض می شه! سوم شخص می شه اول شخص و بالعکس اما کتاب روند خوب و جذابش رو حفظ می کنه و گاهی این تغییر زاویه ی دید، جذابیت کتاب رو بیشتر می کنه.

فقط یه چیزی یه کوچولو حس کنجکاوی ام و عطشم رو  پر رنگ باقی گذاشت و اون کم تر نوشته شدن از محتویات اون دفترچه بود. دوست داشتم بیش تر و بیش تر ازش می نوشت! (:دی)

تقریبا اواخرش وقتی یه قسمتی از ماجرا جوری که شما انتظارش رو داشتید، پیش نمیره با خودتون می گید چقدرررر حیف! کم کم که جلو می رید با خودتون می گید وااااااااااو اتفاقا چقدررر بهتر شد؛ چه قشنگ... این احساسی بود که من داشتم ولی خب سلیقه ها متفاوته.

+ یه جاهایی از کتاب، منو یاد کتابِ رازم را نگه دار سوفی کینزلا می انداخت. همون قدر شیرین و جذاب! اگه یکی از این دو کتاب رو خوندید و کتاب دیگه ای تو این تم می شناسید.، خوشحال می شم بهم معرفی بکنید ؛)

+ شاید، هم کتاب منو پیدا کرد و هم من کتابو. گاهی وقت ها میذارم خودِ کتاب ها منو پیدا کنند، منو انتخاب کنند :) کتابها صدام می کنند و من از این انتخاب نهایت لذت رو می برم ؛) گاهی وقت ها انتخابو بذارید به عهده ی خودِ کتاب ها ؛)

+ لذتِ خوندنش رو از دست ندید ؛)

۷ نظر ۱۶ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۰۷
مهناز
۷ نظر ۱۴ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۱۹
مهناز

دو پهلوانِ ایرانی، بر سر دخترکی که در بیشه زار یافته اند، بحث می کنند؛ در این حین به نتیجه می رسند تا داوری را بر عهده ی کاووس شاه بگذارند. کاووس خود، دخترک را می پسندد و تشخیص می دهد که شایسته ی بزرگان است ؛) دختر که از نژاد فریدون است و به واسطه ی دلخوری از پدر، خانه را ترک کرده! بعد از نه ماه بچه ای به دنیا می آورد که اسمش را سیاوخش می گذارند. رستم با اجازه ی کاووس دایه ی سیاوش می شود و او را می پرورد و هنرها و آداب و شیوه ی جنگ را به او می آموزد؛ بعد از برگشتن پیش پدر، سودابه همسرِ کاووس عاشق سیاوش می شود و او را به شبستان شاهی دعوت می کند. سیاوش که به این دعوت بدگمان است، نمی پذیرد اما سودابه از کاووس می خواهد تا سیاوش به آنجا رفته و همسری برای خود برگزیند! آن جاست که سودابه خواسته ی شوم خود را مطرح می کند و به سیاوش می آویزد! اطرافیان و کاووس از سر و صدا به آنجا رهنمون می شوند و سودابه ماجرا را بعکس برای کاووس شرح می دهد. قرار می شود ماجرا مسکوت بماند اما سودابه از زن جادوگری که باردار است می خواهد تا بچه ها را سقط کرده و تحویل او دهد سپس آن ها را به سیاوش نسبت می دهد. منجمان می گویند که این دو شاهزاده نیستند و این نسبت نارواست.زنِ جادوگر بازجویی می شود اما حرف نمی زند. سودابه گریه و زاری راه می اندازد و دل کاووس شاه به مهر نرم می شود! و به این فکر می کند که اگر اتفاق بدی برای سودابه بیفتد، هاماورانیان به پا می خیزند، از طرف دیگر سودابه فرزندان خرد دارد و همینطور در زمان گرفتاری در هاماوران تنها پرستار و همراه او بوده و اینکه با این وجود عاشق سودابه است. با مشورت با اطرافیان، قرار بر این می شود که برای زدودن شک و تردید به آخرین راه حل متوسل شوند که گذر از آتش است و پدر با وجود حسن ظنی که به سیاوش دارد، می پذیرد. سیاوش بدون کوچکترین رنجی از میان آتش می گذرد! سودابه اعتراف می کند. کاووس با دلی پردرد می خواهد او را به دار بیاویزد که چون رنگ رخساره خبر می دهد از سرّ درون...، سیاوش مانع می شود چرا که می داند بعدها پدر این اتفاق را از چشم او خواهد دید.

 

+ سیاوش یعنی دارنده ی اسب سیاه!

+ دایه بودن رستم شبیه پدرخوندگی خارجکی هاست!

+ داستان سیاوش از یه طرف به اتفاقی که برای حضرت یوسف افتاده شبیهه و از طرف دیگه به واقعه ای که برای حضرت ابراهیم اتفاق افتاده!

+ فردوسی می گه وقتی فرزند شایسته است، فریب مهر زن رو نباید خورد! و هیچ مهری بالاتر از مهر از جهت پیوستگی خونی نیست!

۹ نظر ۱۳ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۲۲
مهناز
۱۰ نظر ۰۷ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۱۸
مهناز

یاد پدرم افتادم که می گفت: "نه با کسی بحث کن، نه از کسی انتقاد کن؛ هر کی هر چی گفت بگو حق با شماست و خودت را خلاص کن. آدم ها عقیده ات را که می پرسند، نظرت را نمی خواهند، می خواهند با عقیده خودشان موافقت کنی. بحث کردن با آدم ها بی فایده است".

راستش نمی دونم چرا قبل از خوندنش، دید خوبی نسبت بهش نداشتم و خوشحالم که با خوندنش نظرم عوض شد. اینجوری بود که ورِ خوش بینم گفت آدم قبل از خوندن کتابی الکی در برابرش جبهه گیری نمی کنه :) ورِ منطقی ذهنم گفت راست می گه و اینجوری بود که ورِ کتابخونم به خوندش مشغول شد ؛)

داستانِ کتاب تو دهه ی چهل شمسی در آبادان اتفاق می افته و ماجرای زنی ارمنی به نام کلاریسه که همراه با خانواده اش در خانه های سازمانی زندگی میکنه؛ همسر کلاریس کارمند شرکت نفته و اون ها سه فرزند دارن؛ دو  دختر که دو قلو هستند و یک پسر؛ آرمینه، آرسینه و آرمن. 

کلاریس به شکل یکنواختی داره روزگارش رو می گذرونه و از زندگیش راضیه تا زمانی که همسایه ی جدید به خونه ی روبه رویی اشون میاد و کلاریس بعد از آشنایی با این خانواده متوجه می شه که مدت هاست برای دل خودش کاری نکرده و ... 

+ انصافا کتاب خوشخوانیه؛ گفتگوهای کلاریس با خودش و درگیری های ذهنیش خیلی جالبه. فقط پایان کتاب، زود جمع و جور شد!

۶ نظر ۰۶ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۳۲
مهناز

روز بعد سهراب به رستم می گه حسم می گه با تو جنگ نکنم؛ بیا با هم حرف بزنیم اما رستم می گه جنگ جنگه!!! (لجباز! ). چون در نبرد پیشین همه جوره با هم نبرد آزموده اند (باشمشیر، نیزه، نیزه کوتاه، گرز و...) امروز قراره که کشتی بگیرند؛ سهراب رستم رو می زنه زمین و نیزه می کشه تا بکشدش رستم می گه این رسم پهلوانی نیست که بار اولی که کسی رو زمین می زنی، بکشی! این سخن برای سهراب خوش و شیرین است بنابراین در می گذرد. دوباره کشتی می گیرند و این بار رستم پشت سهراب رو به خاک می ماله و بی اینکه خودش مجالی برای حرف زدن به سهراب بده و رسم پهلوانی رو به جا بیاره، بی درنگ خنجر رو تو پهلوی سهراب فرو می کنه!

سهراب میگه پدرم رستمه و انتقام منو می گیره و اگه تو رستمی که کار بخردانه ای نبود؛ رستمِ مبهوت، با کنار رفتن لباس سهراب، مهره رو می بینه! از ایرانیان کسانی پی رستم می آیند و سپس پی نوشدارو می رن اما کاووس می گه اگه سهراب زنده بمونه پشتشون بهم گرم می شه و دیگه از من اطاعت نمی کنند! بعد خودِ رستم می خواد برای گرفتن نوشدارو بره که خبر می رسه سهراب مرد! رستم می خواد خودش رو بکشه که قانعش می کنند این کار رو نکن و با جنازه ی سهراب عازم زابلستان می شن!

+ در ابیات پایانی داستان میگه:

"یکی داستان است پر آب چشم          دل نازک از رستم آید به خشم" 

+ رسم بوده که پهلوان ها در جنگ های تن به تن همدیگر رو معرفی کنند اما وقتی سهراب از رستم می خواد که خودش رو معرفی بکنه از این کار سر باز می زنه. حتی سهراب بهش می گه من فکر می کنم تو رستمی اما باز رستم می گه من کجا رستمِ دستان کجا!!!!

+ آخرین خواسته ی سهراب اینه که با تورانیان کاری نداشته باشید که بهش عمل می شه!

+ کفن سهراب زرد رنگ بوده!

+ کاوووووووووووس نوشدارو پس از مرگ سهراب؟!!!!!

۴ نظر ۰۶ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۴۲
مهناز

افراد داخل دژ متوجه می شن سهراب پهلوانی نیست که به سادگی شکست بخوره، بنابراین به کاووس نامه ای می نویسند تا رستم رو برای کمک بفرسته و خودشون فرار می کنند. کاووس پیکی رو دنبال رستم می فرسته تا زود خودش رو برسونه اما رستم چندین روز به عیش و نوش می پردازه و وقتی می رسه کاووس دستور می ده که به خاطر این نافرمانی هم رستم و هم قاصد رو دار بزنند؛ رستم بهش بر می خوره و می گه من چنینم و چنان، تو کی هستی که بخواهی مرا دار بزنی؟!! اطرافیان خردمند کاووس مجابش می کنند که به خاطر تندی اش از رستم عذر بخواهد و ماجرا ختم به خیر می شود (خداییش اینجا دیگه حق با کاووس بوده!)

ایرانیان در نزدیکی میدان جنگ اردو می زنند. سهراب که از دور شاهده ، هجیرِ اسیر رو میاره و می گه هر چی می پرسم راستش رو بگو... هجیر که می ترسه رستم به دست سهراب کشته بشه، رسم و نشان رستم رو انکار می کنه و می گه این یک پهلوان چینیه!!!!! از اون طرف رستم شبانه برای بررسی سپاه و قدرت طرف مقابل، در لباس تورانیان به اردوی تورانیان راه پیدا می کنه و از بخت بد اونجا مجبور می شه کسی رو بکشه که تنها آدمی بوده که رستم رو می شناخته و تهمینه همراه سهرابش کرده بوده تا در شناخت پدر به مشکل برنخوره. 

(فردوسی تو بعضی ابیاتِ شاهنامه یادآور می شه که خرد با جنگ ناسازگاره) برای همین رستم و سهراب که جنگ می کنند، عقل معطل می مونه و مهر پدر و فرزندی رو حس نمی کنند. در این بین رستم متوجه می شه که جنگ با سهراب کار ساده ای نیست و سهراب اصلا به تورانیان نمی ماند! در اواخر نبرد اول که هر دو خسته شدند رستم به ناگاه به سمت سپاهیان تورانی می تازه و سهراب هم در مقابل به سپاهیان ایرانی می تازه و عده ای رو می کشه. اون وقت رستم می فرمایند که مگر آن ها کار ی به کار تو داشتند؟!! تو با من می جنگی؟!!! (رستم بعضی وقت ها واقعا خودشو می زنه به اون راه ؛) )


۵ نظر ۰۶ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۴۲
مهناز

سهراب ده دوازده ساله است که مادرش رو تهدید می کنه تا اسم و نشان پدرش رو بهش بگه؛ وقتی می فهمه که پسرِ رستمه، سپاهی فراهم می کنه تا به ایران حمله بکنه و پدرش رو به تخت بنشونه و پس از اون افراسیاب رو از تخت پادشاهی به زیر بکشه! افراسیاب که این راز رو می دونه، دو نفر رو به همراه سپاهی به یاری سهراب می فرسته به این امید که نذارند سهراب پدرش رو بشناسه و شاید رستم به دست او کشته بشه!

در مرز ایران به دژ سپید می رسند. هجیر نگهبان دژ اسیر می شه. گرد آفرید دختر گژدهم که بسیار شجاع بوده، زره می پوشه و به عنوان مردی پهلوان به نبرد سهراب می ره اما موقع گریز، سهراب دست می اندازه به کلاهِ گردآفرید و با افتادن کلاه، گیسوهای گردآفرید افشان می شه؛ سهراب متوجه می شه که این پهلوان، یک دختره!!! و یک دل نه صد دل عاشقش می شه:) گرد آفرید می گه اگه منو بکشی می گن سهراب ناجوانمردانه یه دختر رو کشت و اگه تو شکست بخوری می گن از یه دختر شکست خورد؛ بنابراین سهراب می ذارتش که بره.

+ ببنید فردوسی چقدر بی نظیر چشم و ابروی گرد آفرید رو توصیف می کنه؛ فقط مجسمش کنید:

"دو چشمش گوزن و دو ابرو کمان..."

+ تا اینجای داستان سهراب تنها کسیه که بدون تعریف کسی، عاشق یکی می شه :) شاعر می فرماید که:

عشقی که رفته رفته جنون آورد چه سود          دیوانه گشتن از نگه اولین خوش است

"مسیح کاشانی"

(استاد بینوایِ ما خیلی از این شعر استفاده می کرد و وقتی می خوندش تا بناگوش سرخ می شد)

۶ نظر ۰۲ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۵۷
مهناز

تو قسمتی از دعای دهم صحیفه ی سجادیه اومده:

"... رشته ی امید ما را با منع کردن لطفت قطع مکن که اگر چنین کنی، کسی را که از رحمتت نیکبختی خواسته بدبخت کرده ای و آن را که از فضلت عطا خواسته محروم نموده ای، در این حال از پیشگاهت به سوی چه کسی رو کنیم؟ و از درِ رحمتت به کجا رویم؟ پاک و منزهی؛ ما از آن درماندگانیم که قبول دعای آنان را واجب کرده ای و از آن گرفتارانیم که رفع گرفتاری را به ایشان وعده داده ای. شبیه ترین چیزها به خواسته ی تو و سزاوارترین کار به بزرگواری تو، رحمت آوردن بر کسی است که از تو رحمت خواهد و به فریاد رسیدن کسی است که به تو فریادرسی کرده پس بر زاری ما نزد خود رحمت آر و به خاطر اینکه خود را در پیشگاهت به خاک افکنده ایم به فریادمان رس. الهی شیطان ما را چون در نافرمانیت او را همراهی کردیم، سرزش می کند پس بر محمد و آلش درود فرست و اکنون که شیطان را به خاطر تو واگذاشتیم و از طرف او به سوی تو روی آوردیم وی را به سرزنش ما شاد مکن".
 
 
+ تناسب اسم و صفت تو صحیفه اعجاب انگیزه؛ دعای هشتم رو بخونید متوجه می شید چی می گم.
+ تو قسمتی از دعای نهم اومده: "نفس انتخاب کننده ی باطل است مگر آن که تواش توفیق دهی و پیوسته به بدی فرمان دهد مگر آن که تواش رحمت آوری"..
+ و آخر دعای یازدهم : "تو نسبت به هر که تو را بخواند مهربانی و تقاضای هر که تو را صدا بزند اجابت کننده ای". خیلی خوبه اصلا :)
+دعای سیزدهم صحیفه در طلب حاجاته.
 
۳ نظر ۰۱ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۵۴
مهناز

شناخت آدم ها خیلی خیلی سخته. اشتباهه اگه فکر کنیم که آسونه. آدم ها تو دنیای حقیقی ممکنه بتونند چهره های واقعیشون رو پشت ظاهر متظاهرانه یا کلمات و حرف ها و هر چیز دیگه ای پنهون کنند ولی  گاهی وقت ها خیلی زود همه چیز مشخص میشه. دنیای مجازی اما فرق می کنه؛ این جا بیش ترِ وقت ها تنها چیزی که باهاش طرفید، کلماته و آدم ها تا مدت ها خیلی راحت می تونند پشتِ کلماتِ زیبا و جملاتِ دلنشین قایم بشن! راحت تر از اونی که بتونید فکرش رو بکنید. پس سعی کنید مواظب روحتون و اعتمادتون باشید!

۲ نظر ۰۱ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۳۰
مهناز

اون جور که من فهمیدم، دونده هزار تو که یک فیلم علمی- تخیلیه بر  اساس یک رمان ساخته شده؛ رمانی از جیمز دشنر. گویا جلد اول و دومش هم ترجمه شده ولی من متاسفانه نتونستم بخونمش.

 داستان از این قراره که توماس وقتی به هوش میاد خودش رو در جایی به اسم بیشه می بینه؛ بیشه ای که درست وسط یک هزار تو قرار داره و متوجه می شه آدم های زیادی درون این بیشه اسیر شدند که سال هاست اونجا به زنده بودن ادامه می دن و تنها چیزی که به خاطر میارن اسم هاشونه... 

از بین این آدم ها چندین نفر که قدرت و سرعت خوبی دارن به عنوان دونده انتخاب شدند تا نقشه ی هزار تو رو به دست بیارن و راهی برای بیرون رفتن از اونجا پیدا کنند اما عده ای هستن که به این بیشه عادت کردن و بیرون رفتن یا نرفتن چندان براشون مهم نیست. در این بین توماس نمی خواد به زندگی کردن در این بیشه فکر کنه...!

قسمت اول فیلم جالبه و پر از ابهام و چند سکانس هیجان انگیز داره! اما هیجان انگیزترین قسمتِ فیلم، قسمت دومشه که به نظرم خیلی خیلی خوب بود و بهتر از قسمت اولش بود. سری سوم فیلم هم هیجانش به نسبت قسمت دوم فیلم کم تر بود ولی پایان نسبتا خوبی داشت و همین باعث می شد که حس خوبی داشته باشی از این که این سه گانه رو دیدی. در کل فیلم خوبی بود و پایان بندی مناسب و راضی کننده ای داشت.

با این که می گن این فیلم یک اثر نوجوانانه است اما من که خیلی لذت بردم و توصیه می کنم ببینیدش البته اگه به داستان های علمی - تخیلی علاقه دارید و داستان های ترسناک زامبی گونه رو هم می پسندید، 

۶ نظر ۰۱ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۴۸
مهناز

پیرزنِ همسایه عقد نامه اشو آورده می گه دمِ دست بود، گفتم بیارمش، برام بخونیش، ببینم چی نوشته :) راستش من اون زمان دلم رضا نبود به ازدواجِ باهاش.  البته می دونم که مهریه ام دو تومنه! عمو می گه (منظور شوهرشه) تو کل این زندگی، هزار بار مهریه ات رو دادم خرجش کردی! 

می گم دو تومن به حسابِ اون زمان بوده، الان فرق می کنه ؛))) می گه منم همینو می گم ولی زیرِ بار نمی ره؛ می خنده :)))))

۴ نظر ۳۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۵۳
مهناز
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۳۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۰۹
مهناز

کتاب از عشقِ آرمان به دختری شروع می شه که از خودش بزرگتره و برای یادگیری پیانو به خونه پیرزنِ همسایه میاد. آرمان حالا یه نویسنده است و دوباره اون دختر رو می بینه اما با دوستی که خاطراتش و عشقش رو ازش دزدیده. پس به سیمِ آخر می زنه!

میشه گفت قهوه ی سرد آقای نویسنده رمانیه پر از داستان هایِ کوتاهِ دلپذیر! شروعش جذابه اما بعد از چند صفحه ذهنت نیاز داره که مکث کنه تا دوباره بتونی کتاب رو دستت بگیری چون همون طوری که گفتم پر از داستان های کوتاه و البته جملات دلنشینیه که شاید تا زمانی که موضوع داستان بیاد دستت، ذهنت رو بیش تر از خودِ داستان، درگیر کنه!

کتابی که من خوندم چاپ سی و هشتمش بود. نه می تونم بگم خیلی عالی بود و نه هم به نظرم می شه به سادگی ازش گذشت. کتاب رمزآلود و معمائیه و حتی پس از پایانِ داستان با پایانِ بازِ خلاقانه ای که داره، دوباره درگیرت می کنه! خلاقیت؛ چیزی که آقای معین بارها تو کتابش بهش اشاره می کنه و معتقده که نیازِ ادبیات امروزه! 

قسمت هایی که مربوط به آقای نویسنده بود، خوب بود ولی اونجایی که به مارالِ داستان ربط داشت، گاهی آبکی بود و توی ذوق می زد. با این حال کارِ اول نویسنده است - البته اگه از نمایشنامه اشون چشم پوشی کنیم- و قابل قبوله. به نظرم نقطه قوت کتاب و جذابیت کتاب، به همون داستان های کوتاهشه! 

ادوارد هشتم بزرگ ترین پادشاهی جهان رو داشت؛ اون به هشتاد و چند سالگی فکر می کرد. هشتاد و چند سالگی وقتیه که هر چیزی معنای واقعی خودش رو پیدا می کنه، جای چشم زیبا رو نگاه می گیره، جای لبهای غنچه رو لبخند و جای دست های لطیف رو نوازش. ادوارد هشتم پادشاهی بریتانیا رو واسه بودن با زنی که نمی تونست ملکه بشه، رها کرد. جای کاخ های لندن رو اتاق اون زن گرفت. جای ثروت اسکاتلند رو لبخندش، جای سفرهای دور و دراز رو قدم زدن باهاش و جای مجلل ترین رستوران ها رو یک فنجان چای همراهش؛ تا حالا به هشتاد و چند سالگی فکر کردی؟........

اگه پیر بشی و اونی که می خوای کنارت نباشه، جای همه چیز خالیه!

+ فکر کنم اولین بار تو وب صالحه بود که معرفیش رو دیدم . مرسی ازت بابت معرفی.

۴ نظر ۳۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۴۸
مهناز

رستم برای رفع دلتنگیش می ره به شکار و گوری رو درسته کباب می کنه و می خوره. بعد از بیدار شدن از خواب می بینه ای دل غافل! رخش نیست!!!! در جست و جوی رخش می ره به داخلِ شهر سمنگان که یکی از سرزمین های توران بوده، فرمانروای اونجا قول می ده که اسب رستم رو پیدا بکنه. رستم شب رو اونجا می مونه و  تهمینه میاد سراغش و شروع می کنه به تعریف از خودش که من چنینم و چنان... و با شنیدن صفاتت عاشقت شدم...آیا  مرا می خواهی؟!!! رسما ازش خواستگاری می کنه و رستم هم از خدا خواسته سریع بله رو می گه ؛) باور کنید همین قدر سریع و صریح :)))) دیگه چی بگه بنده ی خدا وقتی تهمینه بهش می گه:

"تراام کنون گر بخواهی مرا!!!!!" اما از حق نگذریم این نکته رو هم ذکر می کنه که من عاشق شده ام و عقل ازم دور گشته... بلی ؛) و خاطر نشان می کنه که دوست دارم از تو پسری داشته باشم چون تو :))))))))

خلاصه رستم تهمینه رو از پدرش خواستگاری می کنه و با هم ازدواج می کنند. رستم فرداش با رخشش عازم سرزمین خودشون می شه اما مهره ای رو به تهمینه میده که اگه بچه پسر شد به بازوش ببند و اگه دختر شد به گیسوش!!! حالا نکته اینه از کجا می دونسته به این زودی صاحب فرزند میشه الله اعلم!!! :)  

البته سوالات زیادی این وسط هست که مثلا چرا تهمینه رو با خودش نمی بره؟!!!!  فقط به این خاطر که از تورانیانه؟!!!! مگه رودابه از خاندان ضحاک نبود؟!! مشکلی پیش اومد که این بار پیش بیاد؟!!! یا مثلا نسل ستاره شناساشون منقرض شده بودن که به دنیا اومدن سهراب رو پیش بینی کنند؟!! ااصلا مگه رستم تهمینه رو دوست نداشته ، نکنه فقط به درخواست تهمینه تن در داده؟!!!

 همین جوری می ذارتش و می ره و فقط هرازچندگاهی تهمینه نامه ای ازش دریافت می کنه و نشان و مهره  و جواهری برای سهراب!!!!

برای این که طولانی نشه ادامه اش در پست بعدی ان شا الله...

حالا این غزل بسیار لذت بخشِ حامد عسکری رو بخونید:

ای دلبریت دلهره ی حضرت آدم

پلکی بزن و دلهره ام باش دمادم

پلکی بزن از پلک تو الهام بگیرم

تا کاسه ی تنبور و سه تاری بنوازم

هر ماهِ تهِ چاه نشد حضرت یوسف

هر باکره ای هم نشود حضرت مریم

گاهی غزلم، گم شدن رخش بهانه است

تهمینه شود همدم تنهایی رستم

تهمینه شود بستر لالایی سهراب

تهمینه شود یک غم تاریخی مبهم

تهمینه ی من درد من این است نباشد

باب دلت این رستمِ بی رخشِ پر از غم

این رستم معمولیِ ساده که غریب است

حتی وسط ایلِ خودش در وطنش بم

ناچاری از این فاصله هایی که زیادند

ناچاری از این مردن تدریجی کم کم

هر جا بروم شهر پر از چاه و شغاد است

بگذار بمانم که فدای تو بگردم

من نارون صاعقه خورده، تو گل سرخ

تو سبز بمان من، به درک من به جهنم

+ این غزلِ عاشقانه در نظر من دلپذیرترین و جذاب ترین شعریه که اشاره به این داستان داره و اونقدری برام ارزشمند و دوست داشتنیه که حفظش کردم.

من بابت این شعر لذت بخش که یکی از زیباترین غزل های عاشقانه است از آقای حامد عسکری که ما رو تو لذت خوندنش سهیم کردن، بی نهایت مچکرررررررم.

می دونید که همچنان ادامه دارد :)


۲ نظر ۲۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۵۶
مهناز

کاووس یکی از چهار پسر کیقباد، پادشاه چندان خوبی نبوده. تو خوبی و خوشی داشته روزگار می گذرونده که خوشی می زنه زیر دلش و می گه می خوام برم به جنگ دیوانِ مازندران. آدمِ حریص! همه نهیش می کنن و میگن همه ی پادشاهانِ نیکِ گذشته، عاقلانه رفتار کردن کمی فکر کن اما این می گه همه همه ان من کی کاوووسم!!!! خلاصه شکست می خوره و اسیر میشه و چون دیوان با جادو سر و کار داشتن، چشماش کور می شه. رستم برای نجاتش میاد و می فهمه که راه بینا شدن کاووس اینه که خون جگر دیو سپید مالیده بشه به چشماش [آیکون حال به هم خوردن] رستم دیو سپید رو می کشه، کاووس بینا میشه اما عاقل نه!!!!!

تو این مدت افراسیابِ فرصت طلب به ایران حمله کرده و در اختیارش گرفته! بعد همین کاااااوس به افراسیاب می گه توران زمین بسِت نبود،بسِت نیست؟!!!! [ آیکون خدایا این دیگه کی بوده!] دیگ به دیگ می گه روت سیاه! خلاصه افراسیاب رو بیرون می کنند.

بعد دوباره هوا برش می داره و حمله می کنه به سرزمین های اطراف و هاماوران و شکستشون می ده. اطرافیانش می گن که پادشاه هاماوران دختری داره چنین و چنان و افراسیاب شیفته اش میشه و باهاش ازدواج می کنه. پادشاه که عصبانی شده از این که مجبوره به کاووس مالیات بده و تحت سلطه اش باشه و مجبور شده دخترش رو هم دستی دستی از دست بده، نقشه می کشه و دعوتش می کنه به مهمونی و اسیرش می کنه. باز رستم وارد می شه و نجاتش می ده. تو این میون سودابه به کاووس وفادار می مونه!

حالا فکر می کنید سرِ عقل میاد نه این بار هوس می کنه بره تا به خورشید!!! شیطان فریبش میده و از اون بالا میفته زمین و این بار سرش به سنگ می خوره :))) خدا رو شکر. پشیمون می شه و توبه می کنه. جالبه که چهل روز رو برای این کار صرف می کنه: چله!!!!

این بود انشای من درباره کاووس یکی از پادشاهانِ بی عقل شاهنامه!

+کم عقلی کنه باز می نویسم ازش ؛)


+ تو جنگ مازندران رستم که پادشاه اونجا رو اسیر می کنه، پادشاه با جادو تبدیل به سنگ می شه!!! بعد رستم می گه اگه این ادا و اطوارو نزاری کنار همین جا می شکنمت و می کشمت! از ترس دوباره تبدیل به آدم می شه اما به دستور کیکاووس کشته می شه! خداییش خیلی آدم لجباز و قاطعی بود! هیچ جوره تسلیم نمی شد!

۵ نظر ۲۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۴:۵۲
مهناز

اسم و موضوع نمایشنامه برام جذاب بود! درباره نویسنده اش هیچی نمی دونستم ولی نمایشنامه هایی که با ترجمه ی شهلا حائری خوندم، برام جذابیت داشتن.

داستان درباره دو تا پیرمرد بیماره که بیماریشون درمان شدنی نیست و در چند قدمی مرگ هستند برای همین تصمیم می گیرن بی خبر از بیمارستان بذارن و برن تا روزهای آخر عمرشون رو جای دیگه ای باشن. تو این مدت اتفاقات جالبی براشون میفته و ما ازشون درباره گذشته اشون می شنویم.

کتاب کوتاه و جذابی بود؛ طنزش هم بامزه بود... پیشنهادش می کنم. فقط چند ساعت از وقتتون رو می گیره ؛) 

اما با وجود کوتاه بودن و با وجودی که چاپ سومش هم مال سال نود و دو بود، چند تا مشکل نگارشی و حتی غلط املایی واضح داشت!!!


می دونین افسردگی اندوهناک چیه؟! افسردگی با دیرکرده... یک واقعه ی اندوهناکی که یک جایی دفن شده و بی خودی ناگهان میاد بالا... واسه خودتون خوب و خوشین، همه چی بر وفق مراده، آروم دارین لحظه ها رو میگذرونین و ناگهان تترق! گذشته خِرِتون رو می گیره... مساله تنها این نیست که به گذشته برگردین تا بفهمین مشکل کجاست... این طوری که خیلی راحت بود... نه، باید بفهمین که مشکلِ کدوم واقعه اندوهناکه... اوایل دنبال گنده هاش می گردین... تجربه ی غم انگیز گنده... [بعد که چند تا واقعه ی غم انگیز رو مرور می کنه می گه:]... لب رودخونه ایستادم و پیش خودم فکر کردم: همه ی ما اندوه کسی هستیم....

۷ نظر ۲۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۳:۴۱
مهناز