شاید اینجا دارم بلند بلند فکر می کنم

بایگانی

چند روز پیش خواب دیدم ملت نمیدونم برا چی تو خیابون جمع شده بودن بعد یه حاج آقایی اومد پشت بوم ساختمونی که ما اونجا جمع شده بودیم، به خودش یه چیزایی بسته بود؛ داد زد که همگی متفرق شید می خوام اینجا و خودمو منفجر کنم ما هم داشتیم می رفتیم پایین دیگه نمی دونم چه بلایی به سر خودش آورد :/  :دی

از این طرف یه پیش آمدی رو دیدم و واقعا نمی دونم تو خواب بود که دیدمش یا تو واقعیت. هر چی فکر کردم به نتیجه ای نرسیدم :/ 

۴ نظر ۰۶ آذر ۹۷ ، ۱۳:۰۰
مهناز

بالاخره تمومش کردم!
داستان درباره دو تا نوجوون 12، 13 ساله است ک با هم نسبت فامیلی دارن و برای هم نامه می نویسن؛ نامه هایی که تو یه دفترچه برای هم می نویسن و پست می کنن[این قسمتش رو دوست داشتم ] و تو این نامه ها به خیالاتشون پر و بال می دن. در این بین از صنعت چاپ و ترتیب قرار گرفتن کتابها برا اساس سیستم دوی و فایده ی کتاب خوندن و اینا هم حرف زده می شه!
کتاب برای همین محدوره سنی نوشته شده و تا حدودی می تونه جذاب باشه. برای من شکل نامه نگاری، سادگی و تخیلشون دوست داشتنی بود اما راستش کم کم حوصله ام سر رفت!
این دومین کتابیه که از این نویسنده خوندم ولی هنوز معروفترینشون یعنی دنیای سوفی رو نخوندم. نمی دونم چرا در برابر خوندنش مقاومت می کنم. کسی خونده با یه جمله منو هل بده سمتش؟!
و یه چیز جالب اینکه شاید این چهارمین کتابی بود که به شکل نامه نگاری نوشته شده و خوندمش. کتاب این شکلی می شناسین بهم معرفی کنین؟!!!!

+هفته کتاب و کتابخوانی رو بهتون تبریک می گم. 24 ام آبان ثبت نام تو همه ی کتابخونه های عمومی رایگانه اگه خواستید حتما عضو شید ؛) 
این قسمت از کتاب هم بی مناسبت به هفته ای که توش قرار داریم نیست :)  :

«به تماشای دیوارها پرداختم و برای یک آن به نظرم اومد که انگار کتابها زنده ان، به من زل زدن و صداشونو می شنوم که فریادزنان منو به طرف خودشون فرا می خونن، بیا! نترس! بیا این جا! و ناگهان گرسنگی شدیدی بر من غالب شد اما گرسنه ی غذا نبودم بلکه گرسنه ی تمام واژه هایی بودم که در این قفسه ها وجود داشتن».
۸ نظر ۲۲ آبان ۹۷ ، ۱۵:۰۲
مهناز

دیشب خیلی شب بدی بود؛ یه ربع می خوابیدم، نیم ساعت بیدار بودم! یه ربع خواب نیم ساعت بیدار و این توالی تا خود صبح ادامه داشت. تو اون یه ربع هم انقدر نفس هایی که به زور می کشیدم، صدادار بود که سرسام گرفتم... تا به حال سابقه نداشته سرما بخورم و به این شکل وحشتناک خواب بر من حروم بشه!

الان هم با چشمهای ورقلمبیده نشستم پای کامپیوتر انگار زورم کردن :/
اگه از راه دهان نمی تونستیم نفس بکشیم دار فانی رو وداع گفته بودم خلاصه :/
گلویم خشک شده است. نقطه.
۹ نظر ۲۱ آبان ۹۷ ، ۱۰:۲۰
مهناز

دریا

۷ نظر ۲۱ آبان ۹۷ ، ۱۰:۰۰
مهناز

بـس حلــــقه زدم بـــر در و حـــــرفی نشنیــــدم

من هیچ کسم یا که در این خانه کسی نیست؟!! 

#بیدل شیرازی

+:(((((((((((

 

۱۹ آبان ۹۷ ، ۱۳:۱۱
مهناز

+ چند روز پیش چنان شوتی به یخچال زدم که علاوه بر این که یخچال جابه جا شد گفتم دیگه این پا برای من پا نمی شه!!!!! خلاصه که دلم می خواست بشینم زارزار گریه کنم :( یعنی اون روزی که من خودمو به در و دیوار نزنم شب نمی شه. دیگه تو خونه ضرب المثل شدم! هم از این بابت هم بابت هوش و حواسم... یعنی داغونم... یه چیزی می گم یه چیزی می شنوید! امروزم که انگشتم موند زیر مبل و بین میله ی آهنی و پلاستیکی جاروبرقی!!!! سومی رو خدا به خیر کنه!!

+ دیروز بابت پیدا کردن وبلاگی که گمش کرده بودم، انقدر ذوق زده شدم که نگو. چقدر پست داره واسه خوندن؛ دارم می بلعمش :)))))

+ به غیر از کتابخانه ی سحرآمیز بی بی بوکن هییییییییییچ کتابی واسه خوندن ندارم! اینم چون برای نوجوانانه اونقدری که باید توجهمو جلب نکرده هرازچندگاهی چند صفحه می خونم ازش... تنبلم که نمی رم کتابخونه اونقدر که مهلتشو اینترنتی تمدید کردم! با اینکه دلم برای کتاب له له می زنه!

+ کشوی سیدی های قدیمی رو باز کردم و نصفشونو جدا کردم که بندازمشون دور! ذهن شلوغم داره آروم می شه. نمی دونید که دور ریختن چیزای به درد نخور چقدر از این لحاظ تاثیر داره. بعد این وسط ده بیست تا فیلم هندی هست که داریم مرورشون می کنیم به یاد عشق دوره نوجونی! انقدر عاشق فیلم های هندی بودیم که نگو... فیلم های هندی، بازیگرای هندی، آهنگ های هندی، رقصای هندی حتی مجله های هندی :) 

+ نمی دونم چرا اصلا حس نمی کنم امروز جمعه است! روزای هفته رو قاطی کردم :/

+ این سامانِ حوالی پاییز چقدررر ماهه آااااخه :)

+ خواجه می گه:

"الهی چون همه آن کنی که خواهی، از این مفلس بیچاره چه خواهی؟!!"

اینم که دیگه شنیدید:

"اگر بر هوا پری، مگسی باشی و اگر بر روی آب روی خسی باشی، دلی به دست آر تا کسی باشی!"

خب دیگه با خواجه خداحافظی کنید ؛)

۱۰ نظر ۱۱ آبان ۹۷ ، ۱۴:۲۷
مهناز

بنا به قول نویسنده اسم کتاب با توجه به قرآن انتخاب شده که از بعضی رویدادهای گذشته تعبیر به قصه می کنه، قصه هایی که فقط برای آگاهی نیست بلکه برای تفکره. 

کتابی خوب و تقریبا جامع راجع به اتفاقاتی که قبل از عاشورا، در عاشورا و بعد از اون اتفاق افتاده به ضمیمه ی قیام مختار. ترتیب کتاب بر اساس حرکت امام و اهل بیت از مدینه تا مدینه است که خیلی خوبه و همین باعث شده که اتفاقات به ترتیب ذکر بشن. شاید تنها نکته ای که یه کم اذیتم کرد، ذکر نشدن معنای برخی آیاتی بود که تو کتاب استفاده شده بود. در کل کتاب خیلی خوبی بود و برای نوشتنش از حدود صد تا منبع استفاده شده  و اگه می خواید راجع به این حادثه بزرگ و اتفاقاتی که باعثش شد بخونید، توصیه اش می کنم.

یه چیزی که عمیقا متاثر و اندوهگینم می کنه و آدم رو به فکر فرو می بره تعداد نامه های دعوت کوفیان از امامه. فکر کنید دوازده هزااااااااااااار نامه.... دوازده هزااااااااااااار تااااا!!!! بعد همین نویسندگان نامه علاوه بر اینکه بی وفایی می کنند و دعوت امام رو اجابت نمی کنن به صف دشمن هم ملحق می شن! کسایی که پشت سه امام رو خالی کردن و بعدش پشت منتقم کربلارو! دردناکه وقتی عمیقا بهش فکر می کنی!

فقط به نقل دو بیت و حدیثی از این کتاب بسنده می کنم، بالطبع اتفاقات رو می دونید و جزئیات رو باید تو خود کتاب مطالعه کنید:

«امام صادق (ع) فرمود که: حسین بن علی (ع) فرموده است: من قتیل اشکم؛ در حالت غمگینی کشته شده ام و سزاوار است بر خدا که هیچ غمزده ای به نزد من نیاید مگر اینکه شادمان به نزد خانواده خود باز گردد».


«جلوه‌گری به روی نی، سرت چو ماه می‌کند     غروبت ای هلال من عمر تباه می‌کند

درون محمل مرا ز روی نی نگاه کن                  ببین چگونه دخترت تو را نگاه می‌کند»

[یه بیت شعر هم بود تو حماسه حسینی خیلی دوستش دارم فقط یادم نیست مخاطبش حضرت علی اکبر بود یا حضرت قاسم!

 بر فرس* تندرو هر که تو را دید، گفت             برگِ گلِ سرخ را باد کجا می‌برد

* اسب]

+ یادمه بعد از خوندن حماسه حسینیِ استاد مطهری بود که رفتم پیش مدیر گروه معارف و ازش خواستم یه کتاب خوب در این زمینه بهم معرفی کنه و ایشون لطف کردن و چند تا کتاب معرفی کردن که یکیش همین کتاب بود. هی گفتم فردا میرم می گیرم می خونم، فردا، فردا، فردا... تا اینکه چند سال بعد از اون روز خوندمش. فردای من، امروز بود. بعد از چند سال رسید!!!!!!! شما این کارو نکنید ؛) اوصیکم به تنبل نبودن :)

+ پاییز، صالحه، زینب هر سه مسافر کربلان. ان شاالله که زیارتشون قبول باشه و با دلِ خوش و شاد برگردن. کاش منو هم یادشون نره میون دعاهاشون.

+ یه چیزی هم راجع به مختار نامه تلویزیون بگم که حالا جدای از اینکه تو پخشش شورش رو درمیارن می شه گفت تا حدودی کار خوبیه. به جز تو جزئیات، تقریبا عین روایاتیه که تو کتاب خوندم و البته اینم بگم که به نظرم بخش قیام مختار تو کتاب مختصرتر بود و شاید اگه بخواید بیشتر بدونید باید منابع دیگه ای رو هم مطالعه کنید.

+ پست پایینی هم جدیده ؛)

۳ نظر ۰۶ آبان ۹۷ ، ۱۳:۲۴
مهناز
فیلم های که این چند روز دیدم:
هوو: یه قیلم تقریبا بی مزه و شلخته بود. مال سال 84. بعد از چند دقیقه، کسل کننده شد. بازیگر اصلیش رضا عطاران بود. باور می کنید  اصلا دقیق متوجه نشدم موضوعش چی بود؟! فقط می دونم مربوط می شد به خرید و فروش زمین و اختلافاتی که این وسط بین چند نفر به وجود اومده بود و زن رضا عطاران هم یه طرف ماجرا بود و از بس زنه فقط به کار اهمیت می داد، رفت یه زن دیگه هم گرفت و ...
من و شارمین: من فکر می کردم شارمین یه اسم دخترونه است :/  فیلم راجع به دختریه که به ماورا و مخصوصا فال و پیش بینی آینده و این چیزا اعتقاد داره و عمه اش که یه فال گیره، اسم همسر آینده اش رو بهش گفته و اون همه ی موقعیت های خوبی که براش پیش میاد رو نادیده می گیره و دنبال آدمی با اون اسم و مشخصاتیه که عمه بهش گفته!
فقط خوش رنگ و لعاب بود و بعد از بیست دقیقه روندش تکراری می شه و از پا میفته! بازیگراش: ویشکا آسایش، مجیدصالحی،؛ سحر قریشی ، پژمان بازغی و گوهر خیراندیش!
ناهید: دوستش داشتم. بازی ها خوب بود و داستان خوبی هم داشت. شاید بیش از یک بار ارزش دیدن داشته باشه ؛) ساره بیاتِ دوست داشتنی و پژمان بازغی بازیگراش بودن. اولین فیلمی که از نوید محمدزاده دیدم. نمی دونم چرا الکی در برابرش گارد گرفته بودم. بازیش انصافا خوب بود.
فیلم راجع به زنیه که به خاطر اعتیاد همسرش ازش طلاق گرفته و حضانت فرزندش رو به شرطی که ازدواج نکنه گرفته اما الان عاشق مردی شده که وضع خوبی هم داره و باید انتخاب کنه...!
این فیلم کلی جایزه بین المللی هم گرفته.
2012: داستان فیلم از این قراره که طبق پیش بینی های تقویم مایا قراره دنیا نابود بشه و آخرالزمان نزدیکه. کشتی هایی به این منظور ساخته شده تا تعداد محدودی از آدم ها نجات پیدا بکنند و این آدم ها عموما آدم های مهم و ثروتمندند!
حدود دو ساعت و خرده ای بود و  به خاطر طولانی بودنش گاه خسته کننده می شد. برای سرگرم شدن خوبه!
تعدادی از دانشمندان ناسا گفتن این فیلم از لحاظ علمی چرندترین فیلم تاریخ سینماست!
انیمه the girl who leapt through time: مال سال 2006.این انیمه راجع به دختریه که متوجه می شه می تونه تو زمان پرش کنه و به گذشته برگرده. بنابراین کم کم تصمیم می گیره تا بعضی چیزهای کوچیک رو تغییر بده. مثلا سعی می کنه امتحاناتشو خوب بده و اشتباهات کوچیکش رو اصلاح بکنه... تا اینکه متوجه می شه با هر بار تغییر اتفاقات و مسائل جزئی که مربوط به خودشه، باعث تغییر زندگی بقیه هم می شه و روشون تاثیر می ذازه...
 انیمه خوبی بود اما من انتظار بیشتری ازش داشتم... به خصوص اینکه پایانش تقریبا باز بود و پایان های باز انگار رو هوا معلق نگهم می داره! آدمو تو بلاتکلیفی می ذاره!
یه توصیه: انیمه ها رو با زبان اصلیشون ببینید. باور کنید خیلی درصد از قشنگیشون به واسطه زبانشونه ؛)

۹ نظر ۰۶ آبان ۹۷ ، ۱۲:۵۴
مهناز

نمی دونم این موسیقی زیبا رو کی و از کجا دانلود کردم ولی چند روز پیش پیداش کردم که داشت گوشه ی تبلتم خاک می خورد.

بذارید این موسیقیِ دلنواز، روحتون رو نوازش کنه:

 
     دریافت
۲ نظر ۰۳ آبان ۹۷ ، ۱۱:۵۲
مهناز

القصه این که ماجرای کشته شدن سیاوش به گوش کاووس و ایرانیان می رسه. رستم با شنیدن این خبر از هوش میره و بعد از به هوش اومدن با سپاهش نزد کاووس میره و چون دلیل این اتفاق ناگوار رو سودابه و رفتارهاش می دونه با چشمانی اشکبار همه رو به کاووس یادآوری می کنه و میره به حرم کاووس و گیسوی سودابه رو گرفته و سودابه رو با شمشیر به دو نیم می کنه!! کاووس دم نمی زنه!!!!!!!!!

 رستم سوگند می خوره که تا انتقام سیاووش رو نگیره بزم بر وی حرامه پس با پسرش فرامرز و سپاهیانش به جنگ افراسیاب میره و فرامرز همان اول مرزبان توران رو به جهت مطیع نبودن می کشه. پس از این اتفاق، افراسیاب پسرش سرخه رو به میدان می فرسته و فرامرز اونو هم دستگیر می کنه و به نزد پدرش می بره تا در بابش فرمان بده؛ رستم دستور می ده که به همون شیوه ای که سیاوش رو کشتند، سرخه رو بکشند و سر ببرّند و حال افراسیاب به کین سرخه سپاهش رو بسوی رستم هدایت می کنه. پیلسم از افراسیاب می خواد که بذاره تا به نبرد رستم بره و افراسیاب بهش قولِ دختر و دو سوم فرمانرواییش رو می ده به این شرط که در این جنگ پیروز بشه اما پیلسم می میره و رستم به سوی سپاه دشمن پرتش می کنه تا کفن زرد بپوشندش.

در نبرد بعدی رستم تا می خواد افراسیاب رو بکشه هومان به دادش می رسه و فرار می کنند. رستم به کشت و کشتار در شهرهای تحت فرمانروایی اونها مشغول می شه و بعد از مدتی به سرزمین خودش برمی گرده اما از این طرف هم افراسیاب به تلافی این اتفاق به کشت و کشتار ایرانیان مشغول می شه و به واسطه این اتفاقات هفت سال خشکسالی همه جا رو فرا می گیره.

+ فردوسی در باب پناهنده شدن سیاوش به افراسیاب و تاثیرش روی کاووس و ایرانیان سخنی به میان نیاورده تا زمان مرگ سیاوش.

+ ایرانیان در سوگ سیاوش جامه ی کبود و سیاه می پوشند.

+ روزهایی که به جشن یا عزا می پردازند عموما هفت روز بوده.

+ رنگ پرچم رستم ینفش و مال افراسیاب سیاه بوده.

+ و گویا کفن زرد مال جوانان ناکام بوده!

۱ نظر ۰۲ آبان ۹۷ ، ۱۳:۳۴
مهناز

+ منچ بازی کنید؛ انقدر کیف می ده! تازه تاکید می کنه که قانون ها ساخته دست بشره و می تونه تغییر کنه؛ وقتی غلطه یا کارساز نیست. به همین سوی مانیتور قسم که به یه همچین نتیجه گیری فلسفی رسیدم ؛ همچین آدمی هستم ؛)

+ می گه سرم که درد می کنه، پفک می خورم خوب می شه.

تعجب می کنم ولی فقط از این بابت که منم از همین مسکّن استفاده می کنم :)))))))))

ولی گلی از دارویی به اسم لواشک بهره می برد :)

+ سن سنه نه نه نه سن سنه نه نه... جاجاری جاری جاری جاری باون... جاجاری جااااااااا جاری باون... جاااااری باون! 

وقتی گلی آهنگ هندی زمزمه می کند :))))

+ می گه آدم دستاتو که می بینه یاد دستای مادربزرگا میفته :///  و حتی 0_o

+ آقا منصفانه است رب گوجه فرنگی 5 تومنی، 15 تومن بشه!؟؟؟ نه واقعا؟!!!!!!  اصلا مگه غذای بی رنگ چشه؟! والا!

+ کسی می دونه این دونه های معطرِ داخلِ نقل، اسمش چیه؟!!!

+ خواجه عبدالله می گه: الهی چه عزیز است او که تو او را خواهی، ور بگریزد او را در راه آیی. طوبی آن کس را که تو او رایی، آیا که تا از ما خود که رایی؟!!!

(و وقتی خویشتن داری خویش را از دست می دهند، [ خواجه قربانت بروم، شوخیه، به دل نگیر ؛)] ) می فرمایند که:

الهی گفتی مکن و بر آن داشتی و فرمودی بکن و بگذاشتی... الهی اگر ابلیس آدم را بدآموزی کرد، گندم او را که روزی کرد...؟؟؟؟؟!!!!!! 

+ می خوام مثل اون روزی که هوس شعله زرد کرده بودم و خدا برام شعله زرد نذری فرستاد:))) غافلگیر بشم.... 

+ خدا غافلگیرتون کنه الهی... که خنده از رو لباتون محو نشه. آمین.

۸ نظر ۰۱ آبان ۹۷ ، ۱۳:۳۷
مهناز

ماجرا از مهمونی هالووین شروع می شه. دختری سیزده ساله در شب هالوین کشته می شه؛ سرش رو زیر آب می کنند. اون قبل از مرگ تو جمع مهمون ها ادعا کرده بوده که خودش با چشم خودش یه قتل رو دیده بنابراین احتمالا قاتل یکی از خودِ مهموناست که سعی کرده رازش آشکار نشه...!

تقریبا تا نصف کتاب جذاب بود و یه نفس خوندمش. باور نمی کردم یه دفعه تا اونجا پیش رفته باشم اما خب بعد از اون هم کتاب از ریتم افتاد هم خودم. آخر کتاب هم پوآرو برای بعضی حرفاش استدلال نیاورد یه کم تو ذوقم خورد. به نسبت کتاب های دیگه ی آگاتا معمولی تر بود.

«تا حالا پیش آمده که در حال خوردن سیب قرمز آبداری باشید و بعد وقتی به هسته رسیدید سرو کله ی کرم کثیف و چندش آوری پیدا شود و حالتان را بهم بزند؟ خیلی از آدم ها اینطوری هستند».


۶ نظر ۲۴ مهر ۹۷ ، ۱۸:۰۰
مهناز

تا حدودی کلیت داستان رو لو دادم و چون کتاب خوبیه توصیه می کنم که از خیر توضیحات من بگذرید و خود نمایشنامه رو بخونید ؛)

این نمایشنامه سه تا کاراکتر داره: زنی که تو حکومت دیکتاتوریی که از بین رفته، زندانی بوده و شکنجه شده. دکتری که شکنجه گرش بوده و همسر این زن که به تازگی عضو کمیته ای شده که می خواد راجع به همین اتفاقات تحقیق کنه.

ژراردو تو جاده ای به خاطر پنچری ماشینش احتیاج به کمک پیدا می کنه، دکتر میراندا کمکش می کنه و به این واسطه به خونه ی این زوج میاد. پائولینا با شنیدن صدای دکتر میراندا متوجه می شه که این همون شکنجه گرشه بنابراین اواسط شب اونو به یه صندلی می بنده تا ازش اعتراف بگیره.                                                                چون چشمهای زندانی ها بسته بوده بنابراین قیافه شکنجه گرها رو نمی دیدن.

یه جایی از کتاب ژراردو به پائولینا می گه: "خواهش می کنم پائولینا بیا منطقی باشیم و طوری رفتار نکنیم که انگار..."

پائولینا می گه: "تو منطقی باش. آن ها هیچ بلایی سر تو نیاورده اند".

به نظرم یکی از قسمت های دردناکه کتابه و آدم به پائولینا حق می ده که با گذشت سال ها از اون اتفاق نتونسته باشه فراموشش کنه چون اونی که شکنجه دیده اونه و کسی که اون شرایط رو تجربه نکرده نمی تونه اون طوری که باید، بفهمدش.

یه قسمت دیگه از نمایشنامه:

توافق، سازش، مذاکره. توی این مملکت همه چیز با توافق انجام می شود؛ مگر نه؟ مگر معنای این دوران گذار همین نیست؟ آن ها اجازه می دهند ما دموکراسی داشته باشیم ولی زمام اقتصاد و نیروهای مسلح در دستشان می ماند؛ نه؟ کمیته می تواند درباره  ی جنایت ها تحقیق کند ولی کسی بابتشان مجازات نمی شود؛ هان؟ آزادی هر چه می خواهی بگویی به این شرط که همه ی چیزهایی را که می خواهی، نگویی؛ درست است؟

دکتر میراندا یه جایی می گه:

"موسیقی شوبرت پخش می کردم چون راهی بود برای جلب اعتماد زندانی ها ولی در عین حال می دانستم که راهی است برای تسکین درد و رنجشان..."

شکنجه گری که آروم آروم شرایط رو برای خودش و شکنجه کردن قربانیانش آماده می کرده. ترسناکه.

اینم قطعه مرگ و دختر جوانِ شوبرت. خیلی گشتم تا پیدا و دانلودش کنم اما حجمش زیاد بود بنابراین از اینجا  بشنوید:(برید پایین صفحه قسمت recording و دکمه پخش رو بزنید)  

فیلم این اثر ساخته شده و تو ایران هم فیلمی ازش ساختن با بازی یکتا ناصر و امیر آقایی و داریوش فرهنگ. یادمه سال ها پیش دیدمش. اسم فیلمو الان سرچ کردم: روز برمی آید.

۴ نظر ۲۲ مهر ۹۷ ، ۱۴:۰۹
مهناز
 
دریافت
 

در پیاده رویی که به خانه منتهی می شود، قدم می زنم؛ 

شال گردنم را محکم تر می کنم و در حالی که چشم هایم زمین را می کاود، سعی می کنم سوز سرما را نادیده بگیرم... 

گاهی پا روی برگ خشکیده ای می گذارم و گاهی سنگی را با پایم به پیش رویم هدایت می کنم...
حرکاتم به مانند کسی است که سر میز با غذا بازی می کند...
بغضم را قورت می دهم، جلوی اشک هایم را می گیرم  و سرم را بالا می کنم...
ستاره ای پیدا نیست... ماه خودنمایی می کند...
سرعت قدم هایم را زیاد می کنم...
گاه سکندری می خورم اما ادامه می دهم...
خدایا کی می خواهی بغلم کنی...
چرا هیچ وقت، زمانش فرا نمی رسد...
کمی زودتر...
کمی مهربانانه تر...
+ نوشته شده برای رادیو بلاگی ها و ششمین آهنگ نوانگار.
+ مرسی از بهار برای دعوتش. 
+ من هم از صالحه و فاطمه دعوت می کنم که اگه دوست دارن، تو این چالش شرکت کنند.
 
۷ نظر ۱۷ مهر ۹۷ ، ۱۲:۰۱
مهناز

تا مرگ سیاوش رو نوشته بودم و حالا ادامه داستان:

پس از مرگ سیاوش فرنگیس موهاش رو بریده و با آواز بلند، افراسیاب رو نفرین می کنه. افراسیاب که خشمگینه دستور می ده فرنگیس رو گرفته و انقدر بزنند تا هم خودش و هم بچه ای رو که بارداره از بین ببرند و کسی باقی نمونه که بعدها بخواد انتقام خون سیاوش رو بگیره. بزرگان هم به خاطر این کار افراسیاب، نفرینش می کنند. پیلسم برادر پیران نزد پیران که در یک شهر دیگه است میره و مرگ سیاوش و تمام ماجراهایی رو که اتفاق افتاده براش شرح میده. پیران بعد از غشی که با شنیدن این حوادث بهش دست می ده، نزد افراسیاب می ره و مانع از کشته شدن فرنگیس و بچه اش می شه و اون رو به خونه ی خودش می بره و از همسرش گلشهر ( چه اسم باشکوهی^_^) می خواد که مواظبش باشه و به افراسیاب قول میده که تولد نوزاد رو بهش اطلاع بده.

بعد از مدتی، پیران تو خواب تولد کیخسرو رو می بینه و سیاوش اون رو از این اتفاق آگاه می کنه؛ بعد از بیداری متوجه می شه که کیخسرو متولد شده. پیش افراسیاب میره و باز قانعش می کنه که کاری با بچه نداشته باشه. افراسیاب ازش می خواد کاری کنه که بچه چیزی از نژادش و سیاوش ندونه. پیران بچه رو  به شبانان می سپاره تا مواظبش باشند اما به قول فردوسی: هنر، نژاد رو آشکار می کنه. کیخسرو بزرگ تر می شه و بازی کودکانه اش شکار آهو و نبرد با شیرانه!!! پیران کیخسرو رو ملاقات می کنه.

افراسیاب بنا به دل نگرانیهاش از پیران می خواد که کیخسرو رو نزدش ببره تا اگر خوی بدی از اون ببینه مثل پدرش نابودش کنه. پیران از افراسیاب می خواد که سوگند بخوره هر چی که شد گزندی به کیخسرو نزنه و افراسیاب سوگند می خوره.

 پیران از کیخسرو می خواهد که خود را به دیوانگی زند و الحق که کیخسرو بازیگری است کاربلد :))))))))

اولین بیت درخواست پیرانه از کیخسرو و ابیات بعدی سخنانِ افراسیابه بعد از دیدن کیخسرو و سنجیدنش:

-بدو گفت کز دل خرد دور کن         چو رزم آورد پاسخش سور کن


- بخندید خسرو ز گفتار اوی          سوی پهلوان سپه کرد روی

بدو گفت کین دل ندارد بجای        ز سر پرسمش پاسخ آرد ز پای

[هاهاهاهاها....]

+ حواستون هست که فرنگیس بعد از مرگ شوهر و در واقع جدا شدن از عشقش، موهاش رو می برّه؟!!

+ خواب ها توی شاهنامه اکثرا رویای صادقه است و تعبیر می شه یا درست همونطور اتفاق می افته!!!

+ رگ خوابِ افراسیاب، قشنگ دست پیران بوده ؛)

+ در هنگام سرودن این ابیاتِ شاهنامه، فردوسی 58 ساله بوده!

۳ نظر ۰۷ مهر ۹۷ ، ۱۴:۰۰
مهناز

کتاب برای رده سنی کودک و نوجوانه. داستان راجع به پسربچه ایه که به سنش اشاره ای نمی شه یا من خیلی سرسری خوندمش. ولی از توصیفات کتاب به نظر میاد یه پسربچه حدودا 11، 12 و یا 13 ساله باشه. این پسربچه طی حادثه ی ناگواری چشماش رو از دست می ده و دیگه هیچ وقت نمی تونه ببینه و کتاب حالات روحی و چگونگی روبرو شدن این پسرک با این اتفاق رو روایت می کنه. همینطور نوع برخورد والدین و اطرافیانش رو. "بِر" با افرادی تو همون بیمارستان آشنا می شه که کمک بزرگی بهش می کنن و سعی می کنند تا نگرشش رو تغییر بدن و از اون به بعد پسرک سعی می کنه آدم ها رو از روی حرف ها و صداشون بشناسه فارغ از اینکه در ظاهر ممکنه چطوری به نظر برسن و حتی آدم های نرمال و خوبی به نظر نیان...

اصلا نمی تونستم حس کنم که این واکنش های ساده پس از اون اتفاق، مال پسر نوجوونی باشه که چشماش رو از دست داده و دیگه هرگز نمی تونه دنیایی رو ببینه که توش زندگی می کنه! به نظرم همچین اتفاق بزرگی نمی تونه همچین واکنش های ساده ای رو در پی داشته باشه... از این لحاظ نتونستم خیلی ارتباط برقرار کنم حالا نمی دونم مشکل از توصیفات نویسنده بود یا مترجم! هر دو موثرند و مسلما اولی بیش تر!

یه جایی از کتاب می گه:

«در هر صدا نیز یک قطعه از روح هر کس وجود دارد». 

پیام کتاب هم تو همون اسم کتاب و جمله های داخل کتاب گفته شده:

«زندگی را عزیز دار، حتی اگر زندگی گاه تو را ناامید می کند».

۸ نظر ۰۵ مهر ۹۷ ، ۱۳:۵۸
مهناز

1. تو ترکی یه ضرب المثلی هست که می گه: گوزل آقا چوخ گوزلیدی ویردی بیر چیچک ده چیخارتدی! حکایت بعضی از این روزهای گذشته است بر من :دی

2. دارم به انگلیسی، ترکی استانبولی یاد می گیریم، در حالی که از این ور دارم زبان انگلیسیم رو بهبود می دم!!! اونم از سایتی که خودش به انگلیسیه! عجیبا غریبا! امیدوارم وسط کار این روند رو رها نکنم! کاری که همیشه کردم و توش تبحر خاصی هم دارم :/

3. جناب وزیر به.داشت؛ آدمیزاد چقدر می تونه به نقطه ی حقارتِ محض نزدیک بشه! اینطور نیست؟!

 
4. نقاشی "جیغ" ادوارد مونک رو دیدید؟!!!! آدم با دیدنش یه جوری می شه! شاید واقعا وحشت رو حس می کنه! این نقاشی رو خیلی دیده بودم ولی اسمش رو نمی دونستم تا اینکه توی کتاب "قهوه سرد آقای نویسنده" اسمش رو دیدم و با سرچ، به یه تصویر آشنا رسیدم!

کلیک کنید

5. انیمیشن کوتاه بطری رو هم حتما ندیدید؟!! ببینید حتما؛ خیلی رمانتیکه! دلم کباب شد!

6. چشمامونو ببندیم و به طبیعت گوش کنیم: 

 

7. کسی از دستگاه موخوره گیر استفاده کرده تا حالا؟! جواب می ده؟!

8. "کاغذ باطله" هنوز می خونی اینجا رو؟

9. تو یه احادیثی اومده: کابوس هایی هم که می بینیم و باعث ترسمون می شه کیفر یه گناه هائیه که خدا نمی خواد بذاره این کیفرها بمونه برا آخرت! چقدر عجیب و جالب! برا همینه که می گم انگشت کوچیکه پا تصادفی نمی خوره به پایه مبل حتی! با مبل بیچاره کاری نداشته باشید. لبخند بزنیم به خاطر همچین کیفر کوچیکی :)

10. خواجه عبدالله انصاری چه قشنگ می گه:

الهی...کار آن دارد که با تو کاری دارد، یار آن دارد که چون تو یاری دارد، او که در دو جهان تو را دارد، هرگز کِی تو را بگذارد... (جا داره که بگیم کـِــــــــی؟! :) )

11. حال دلتون خوش باشه تو این روزای پاییزی.

 
۱۱ نظر ۰۳ مهر ۹۷ ، ۱۵:۰۷
مهناز

داستان کتاب مثل سریال ایرانی حلقه ی سبزه که شاید خیلی هاتون دیده باشینش. تو کتاب برعکس فیلم، زن داستان به کما رفته. رزیدنتی که طی یه تصادف وحشتناک به کما میره و روحش بین آدم های زنده در رفت و آمده و تنها کسی که می تونه این روح رو ببینه، بشنوه و حتی لمس بکنه یه آرشیتکت جوونه! که الان تو خونه ای زندگی می کنه که قبلا خونه ی همین رزیدنت بوده! 

(خطر لو رفتن داستان): و خب چیزی که قابل پیش بینیه عشقیه که بین این دو نفر به وجود میاد و تا خیلی مرحله ها هم پیش می ره :/ عشق بین یک روح و یک انسان! و به همین خاطر زمانی که قراره مادر لورن اجازه بده تا دستگاه ها رو جدا بکنن، آرتور با همکاری دوستش، لورن رو از بیمارستان می دزده تا فرصت بیشتری بهش بده که به زندگی برگرده! 

کتاب ساده ایه و گاهی جالب توجه می شه اما بعضی قسمت ها چندان پخته نیست، گاهی حوصله سربره و گاهی هم نویسنده بعضی شواهد مهم رو نادیده می گیره تا داستان اونجوری پیش بره که تو ذهنش برنامه ریزی کرده ( مثل عکسی که به جای اینکه به پرسنل بیمارستان نشون داده بشه تا اجازه بازداشت یا تفتیش خونه ی یکی از شخصیت ها گرفته بشه ولی به جاش به مادر بیمار نشون داده می شه تا اتفاقات بعدی توی داستان شکل بگیره :/ یا مثلا یکی از دلایلی که تا جایی می تونه دلیلی باشه که نشون بده آرتور واقعا لورن رو می بینه، تنها یه اشاره سرسری بهش می شه)

کتاب چندین غلط املایی هم داره که گاهی تکرار هم شده! و نیاز به ویرایش دوباره داره!

«هر روز صبح وقتی از خواب بیدار می شی به تو هشتاد و شش هزار و چهارصد دلار می دن و می گن باید تا شب خرجش کنی وگرنه مقداری را که استفاده نکردی از بین می ره. این ثروت بادآورده می تونه هر لحظه قطع بشه...

همه ی ما این حساب جادویی رو در اختیار داریم: زمان... این حساب با ثانیه ها پر می شه. هر روز که از خواب بیدار می شیم هشتاد و شش هزار و چهارصد ثانیه به ما جایزه می دن و شب که می خوابیم مقداری را که مصرف نکردیم، نمی تونیم به روز بعد منتقل کنیم. لحظه هایی که زندگی نکردیم از دستمون رفته. دیروز ناپدید شده».

«چند نفرو می شناسی که قدر توانایی دیدن، شنیدن، بوییدن و لمس کردن زندگی رو می دونند؟»

۴ نظر ۲۴ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۱۰
مهناز

بین انتخاب رنگ شال ها مردد موندم. حوصله ی سر کردنم ندارم تا ببینم کدوم رنگ بیش تر بهم میاد! بعد فروشنده نغز و حکیمانه می فرمایند که:

چرا دست دست می کنین خب ببینید کدومش بهتون میاد. خدا رو شکر هم خودتون اینجایید هم کله اتون :/

 و حالا نخند کی بخند! من و گلی انقدر خندیدیم که در افق محو شدیم و من هم اکنون از افق پست می ذارم.

کلا فروشنده ها اون روز انقدر عجیب و غریب و بامزه شده بووووووووووودن!

۸ نظر ۲۴ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۰۹
مهناز

نویسنده ی کتاب می گه لذت می برم از اینکه در پایان کتاب هام خواننده ها رو غافلگیر کنم! ولی به نظرم تو این کتاب غافلگیری از همون صفحه ی اول و جملات اول شروع می شه با یه پایان بازِ غافلگیر کننده.

کتاب با حرف های قاتل شروع می شه و هیجان انگیز و روان پیش می ره. راوی کتاب گاه خودِ قاتله و گاه سوم شخص. قاتل دختران نوجوون رو به قتل  می رسونه؛ اون ها رو تو زیرزمین یه خونه ی متروکه زندانی می کنه، بعد با تفنگ به سرشون شلیک می کنه و جنازه هاشون رو در یه منطقه ی دورتر دفن می کنه...

خیلی سخته حدس زدن اینکه قاتل کیه! ولی طبق تجربه های من، در اکثر کتاب های جنایی قاتل اونیه که ذهن پیش تر از همه تبرئه اش می کنه ؛)


«مغز انسان قابلیت بی حدی در فریب دادن خودش دارد. ما هر چه را که می خواهیم باور کنیم، باور می کنیم بدون در نظر گرفتن نشانه هایی که در مقابل ما هستند».

«خاطره چیز حیرت انگیزیه؛ خاطرات ما، ما را شکل می دهند. خاطره برای زندگی روزانه ی ما زمینه ای فراهم می کند و برای کارهای ما مقدمه ای می سازد؛ منطقی برای تصمیم های گاه تردیدآمیز به وجود می آورد. امروزه ما هر چه هستیم با چیزی که دیروز و روزهای قبل از آن بودیم به هم بافته شده ایم - در نقشی پیچیده بافته شده ایم - تکه هایی از گذشته برجسته تر و آخرین ناامیدی و اولین عشق روشن تر است یا نفرت ها...

این خاطرات ماست که ما را متمایز می کند. بدون آن ها ما هویتی نداریم. هیچی نداریم».

+ از جمله کتاب هایی که مدت ها پیش خوندمش!

۸ نظر ۲۰ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۰۲
مهناز