شاید اینجا دارم بلند بلند فکر می کنم

بایگانی

ایرانیان بعد از مرگ بهرام به ایران برمی گردند تا ببینند که شاه چی دستور میده. کیخسرو به خاطر کشتن فرود از اون ها روی برمی گردونه و اون ها به رستم روی میارند تا شفاعتشون رو بکنه؛ سرانجام شاه طوس و سپاهش رو می بخشه و اون ها رو دوباره به جنگ تورانیان می فرسته. بزرگ سپاه توران کسی نیست جز پیران :) ایرانیان به پیران پیشنهاد می کنند که به خاطر خوبی هاش در حق سیاوش و کیخسرو به ایران ملحق بشه تا آسیب نبینه اما پیران یار وفاداریه بنابراین نمی پذیره!

سپاه توران با استفاده از جادو وضعیت هوا رو به نفع خودشون دگرگون می کنند و سرما و برف به جای آفتاب حاکم می شه اما ایرانیان آگاه شده و با قطع دست جادوگر وضعیت رو به حالت طبیعی برمی گردونند! با این وجود سپاه ایران شکست می خوره و مجبور میشن به سمت کوه عقب نشینی کرده و به شاه نامه درخواست کمک بنویسند.  اکنون که سپاه ایران ناامید و خسته است و آذوقه کمی داره پیران تصمیم می گیره با صبوری و استفاده از این حربه اون ها رو شکست بده و از این طرف بهش خبر می رسه که افراسیاب سپاهی از سرزمین های اطراف گرد آورده و به یاری فرستاده و این بیش از پیش خوشحالش می کنه.

طوس شب خواب سیاوش رو می بینه که بهش مژده ی پیروزی می ده و این باعث قوت قلبش می شه و از اون طرف هم کیخسرو رستم رو برای یاری می فرسته و مژده و خبر آمدن و در نهایت رسیدن رستم باعث قوت گرفتن ایرانیان می شه.

دوباره جنگ شروع می شه و رهام پهلوان ایرانی از مقابل اشکبوس می گریزه پس رستم خشمگین شده و در حالی که قرار بوده روز نخست به استراحت بپردازه تا رنج راه مرتفع بشه، پیاده* به نبرد اشکبوس می ره و اونو می کشه (احتمالا این بخش رو تو کتاب فارسی ها خونده باشید ؛) )

گویا این نبردهای تن به تن با فاصله ی خیلی زیادی از هر دو سپاه صورت می گرفته بنابراین تورانیان از این جنگجو به شگفت میان و متوجه نمیشن که رستمه! پس در نبرد بعدی هم رستم یکی از سران لشکر توران به اسم کاموس کشانی رو شکست می ده و دست بسته، افتخار کشتنش رو به دیگر پهلوانان ایرانی می ده!!! :////

_____

* نبرد به شکل پیاده کار هر کسی نبوده!

+ گودرز که یکی از پهلوانان ایرانیه، تقریبا تمام نوادگانش رو در این جنگ از دست می ده! 

+ شاید شنیده باشید که رستم لباسی داشته از پوست ببر به اسم ببر بیان که موقع جنگ می پوشیده و خیلی براش ارزش داشته! از ویژگی هاش این بوده که آتش و آب در اون اثری نداشته! یه چیزی حتی فراتر از جلیقه ضد گلوله ؛) بعد تازه اینو از روی یک زره و یک جوشن دیگه می پوشیده! بلی! یک جورهایی صفت جان دوستی در ذهن تداعی می شود :)

خب یه توضیح هم تو پرانتز راجع به زره و جوشن بدم.اون جوری که من متوجه شدم، زره همون لباس فلزی جنگ بوده تا تیغ و شمشیر درش اثر نکنه و جوشن همون رویه ای بوده که از حلقه های فلزی ساخته می شده! بنابراین زره و جوشن با هم متفاوتن!

+ قصد دارم بعد از این از تصویرسازی های زیبای فردوسی هم براتون بنویسم یا مثلا ابیات زیبای شاهنامه.

خب همین ابتدا، از ابیات زیر شروع می کنم. تو سه بیت اول، فردوسی طلوع آفتاب رو به زیبایی هر چه تمام به تصویر کشیده و بیت آخر به غروب خورشید اشاره داره (اگه بعضی قسمت های ابیات رو متوجه نشدید، در خدمتم).

*چو خورشید بر گنبد لاژورد                    سراپرده ای زد ز دیبای زرد 

*بدانگه که دریای یاقوت زرد                    زند موج بر کشور لاژورد

*چو خورشید زان چادر قیرگون                غمی شد، بدرّید و آمد برون

*ز خورشید چون شد جهان لعل فام         شب تیره بر چرخ بگذاشت گام  (غروب)

+ و خب صبور باشید که داریم آهسته آهسته به یک داستان عاشقانه نزدیک می شیم ^_^

+ و نمی دونم که این بار تو انتقال این قسمت از داستان موفق بودم یا نه!!!

۷ نظر ۲۹ بهمن ۹۷ ، ۱۹:۰۳
مهناز

اینجا داره برف می باره؛ از اون برف های رویایی و انیمیشنی :)

مثلا تصور کن فرشته ها اون بالا داشتن با بالشتا بازی می کردن و اونارو، رو سر و تن همدیگه می کوبوندن و حالا پارچه هاشون پاره شده و داره رو سرمون پَـــر می باره ^_^
پــَر...پـــَــــر... پــَــــــــــــــــــر می باره... :)
 
+ محض تصور دونه های خیلی درشت برف.
۱۱ نظر ۲۲ بهمن ۹۷ ، ۱۳:۱۸
مهناز

دیگه آدم حتی نمی تونه به imdb هم اعتماد کنه! مخصوصا به قسمت parents guideش!

ناجوانمردانه است آقا!
۷ نظر ۱۹ بهمن ۹۷ ، ۱۹:۰۶
مهناز

+ آقا حالا که قضیه کراش و این بحث ها این روزا داغه. بذارید بگم که من رو این دو نفری که گزینه های سرمربی گری تیم ملین، یه جورایی کراش دارم؛ منظورم خوزه و یورگنه :)))) ولی جدی از رفتن کیروش ناراحت شدم. شاید تنها سرمربی تیم ملی بود که رفتنش ناراحتم کرد. طفلی تو ایران پیر شد!!!

+ خوبه که نود دوباره قراره رو آنتن بره :)

+ جشنواره فجر  بیشتر از این که منو یاد فیلم بندازه، یاد شوی لباس میندازه!

+ دیگه خندوانه و رامبد و جناب خان هم نباشن تلویزیون چیزی برای ارائه نداره، چقدر زود قراره دیگه نباشن! 

+ این گریم سریال بچه مهندس2 چقدرررر افتضاحه اون از کبودی دور چشم که کلی سایه بنفش و یاسی زده بودن فکر می کردن گریم کردن اینم از سوختگی صورت یکی از شخصیت ها که هر سکانس، یه شکلِ دیگه است :/ داستان فیلمم که دیگه نگم:/ حیفِ فصل اول نبود! این ماجرای عشق و عاشقی جواد واقعا رو مخمه!!!!

+ بالاخره بینوایان 2015 رو که سه چهار سالی بود، داشت خاک می خورد رو نشستیم دیدیم که ای کاش میذاشتیم هزار سال دیگه هم خاک بخوره. واقعا دو ساعت و سی و چند دقیقه برای یک فیلم خیلی زیاده اونم فیلمی که حوصله سربر بود و جذابیت آنچنانی نداشت و تازه کاملا هم موزیکال بود. دیگه از صحنه ها و لباس های مبتذل نگم بهتره! البته که خیلی با موزیکال بودنش مشکلی نداشتم ولی بعضی قسمت های فیلم کاملا اضافی بود، هر چند اقتباسی باشه! شاید یکی از نکات مثبت فیلم بازی خوب جک هیومن بود و تمام!

+ عطیه میرزاامیری تو کانالش گفته بود بیاین از سه تا چیزی که بقیه دوست دارن و خودمون نه بگیم. من می گم: چاووشی، زیتون، والیبال! فعلا اینا به ذهنم رسید!

پریشب تو سریال خط تماس که تقریبا می شه گفت نمی بینم، بس که تو این مدت فیلم و سریال انقلابی به ملت تحمیل می کنن! یکی از شخصیت های فیلم یه نوار کاست گذاشت و یهو ترانه معروفی پخش شد؛ فکر کردم حتما بی کلامشه و الا که شبکه ملی و این صحبتا؟!! 0_O ولی بعد دیدم نه حسن گلنراقی واقعا داره می خونه :))) درسته آهنگه تو پس زمینه بود و شخصیت ها داشتند هی دیالوگ می گفتن ولی من حواسم فقط پرت ترانه مرا ببوسِ حسن گلنراقی بود که یهو وسطش آهنگ قطع شد و یکی از اون سخنرانی های قبل از انقلاب پخش شد :دی قضیه استتار و این صحبت ها بود ؛) ولی من بی جنبه بازی در آوردم و بقیشو با صدای تقریبا بلند خوندم [آیکون خنده شیطانی :)]

 با هم گوش کنیم.

 

دریافت

۷ نظر ۱۷ بهمن ۹۷ ، ۱۴:۳۳
مهناز

بالاخره دیدمش. یک انیمیشن استرالیاییِ دوست داشتنی که برای سنین 15 سال به بالا خوبه! داستان انیمیشن راجع به نامه نگاری و  دوستی یک دختربچه هشت ساله استرالیایی با یک مرد چهل و چهار ساله آمریکاییه که هجده سال طول می کشه! انیمیشنی که دیالوگ های خوبی داره و خوب هم پرداخت شده؛ فقط اینکه دنبال یه انیمشن هیجان انگیز نباشید. این انیمیشن با شخصیت های خمیریش، داستانش رو به آرامی و در محیطی تا حدی تیره روایت می کنه!

چند تا دیالوگ:

تو هم ناکاملی، مثل من... همه ی انسان ها ناکامل هستند... وقتی جوون بودم دوست داشتم هر کس دیگه ای باشم به جز خودم. دکتر برنارد هازلهاف گفت اگه تو یه جزیره بودم مجبور می شدم به همنشینی با خودم عادت بکنم... اون گفت که باید با خودم کنار بیام با تمام عیب ها و نقص ها... ما خودمون نیستیم که عیب و نقص رو انتخاب می کنیم اونا بخشی از وجود ما هستن و باید باهاشون کنار بیایم اگر چه دوستامون رو، خودمون می تونیم انتخاب بکنیم...

دکتر برنارد یه چیز دیگه هم می گه این که زندگی هرکس مثل یه راهِ بی انتهاست؛ بعضی هاشون صاف و آسفالت شده هستن و بعضی دیگه مثل مال من پر از شکاف و پوست موز و ته سیگارن...

درباره نخندیدن نگران نباش؛ دهن من تا حالا لبخند به خودش ندیده اما به این معنی نیست که توی ذهنم لبخند نمی زنم :)


             

تشکر ویژه از بهار و آقاگل به خاطر پیشنهادشون.

و نکته دیگه ای که هست اینه که می تونه یه تمرین خوب برای زبان انگلیسی باشه! :)))

۱۱ نظر ۰۷ بهمن ۹۷ ، ۱۱:۵۵
مهناز

داشتم راجع به تسلیم و رضا فکر می کردم. به اینکه ممکنه تو شرایط و اتفاقاتی که برامون پیش میاد، یه وقت هایی فکر کنیم واقعا راضی هستیم به رضای خدا. این مقام، مقام والائیه که مطمئنا ازیک ایمان محکم نشأت می گیره.داشتم فکر می کردم شده که همچین حسی داشته باشم؟!! جوابش مثبت بود اما با خودم گفتم من واقعا راضی بودم یا تسلیم! بعضی ها ممکنه بگن این دو تا مقام یکین ولی خب به نظرم اینطور نیست اکثرا برامون پیش اومده که رضا رو با تسلیم اشتباه گرفتیم. ممکنه تسلیم باشیم اما راضی نه ولی ممکن نیست راضی باشیم و تسلیم نه. به عبارت دیگه هر انسان راضی به رضای خدایی، تسلیمم هست ولی برعکسش همیشه صادق نیست!

 

۳ نظر ۰۵ بهمن ۹۷ ، ۱۷:۱۶
مهناز

تو یکی از قسمت های سریال مینو، وقتی که عراقی ها تقریبا کل شهرو گرفتن و اکثر مردم به خصوص زنها و بچه ها از شهر خارج شدن و فقط تعدادی دکتر و پرستار و زخمی و جوونایی که می تونن مبارزه کنن، موندن؛ زینب هنوز تو شهره و یه جورایی به این رزمنده ها کمک می کنه. تو یه سکانسی به مهدی که همدیگه رو دوست دارن، برمیخوره و یه سکانس عاشقانه و بامزه رقم می خوره :)

 

- مهدی: شما موندید، وظیفتونو انجام دادید، خدا خیرتون بده. ولی از این به بعد تکلیف به رفتنه.

+ زینب: کی گفته؟!!

- من می گم. موندن شما یعنی باز شدن پای ناموس.

+ ببین مهدی...! 

- O_0

+ آقا مهدی...! ما درسته اولش به خاطر یه دلیلی نرفتُم؛ یه دلیل شخصی... ولی ببخشیدا... حتی اگه اون دلیل شخصی بخواد وادارُم کنه که بِرُم، نمیرُم.

- خواهرِ من!!!!

+ ://////    مُ خواهر شما نیستُم!!! :(

- ........... دلیل شخصیم که هستی؛ حرف گوش بده پس.

+ :))))))))))))

 

 

۱۸ نظر ۰۴ بهمن ۹۷ ، ۱۲:۲۱
مهناز

داشتم فکر می کردم کتابهایی مثل شاهنامه و لیلی و مجنون و خسرو وشیرین و نوشته های عبید زاکانی و گلستان و بوستان و کتابهایی از این دست که اگه بخوام اسم ببرم یه طومار میشه، اگه در زمانی که هستیم نوشته می شدن، نصفشون هم به زووووووووووووور به دست نسل بعد می رسید؛ البته حداقل نصف جذابیتشون رو هم از دست می دادن و تبدیل به آثاری تکه پاره می شدن و شاید خیلی هم ارزشی نداشتن.  باور کنید همین طور می شد!حتی به اشعار حافظ هم رحم نمی کردیم!!!!!! 

ما استااااااد سان*سور کردنیم. 

(اصل مطلبو گفتم. خواستید چند سطر پایانی رو هم بخونید ولی بقیه اش پرحرفی و غر زدنه  ^_*)

مثلا فیلم هایی که پخش می شن، جوری سانسور می شن که حتی گاهی نقش شخصیت های فیلم و داستان فیلم هم عوض می شه!!!!  تو همین سریال مینو  که اخیرا پخش شد کل صحنه های خشونت فیلم، که بازسازیِ تا حدِ زیادی نزدیک به واقعیت بوده، حذف شده؟! چرا؟!! چون استدلالشون اینه که نشون دادن خشونت بیش از حد چه فایده ای داره؟!!! در صورتی که شما تو این قسمت های فیلم دارید تاریخ رو بازگویی می کنید!!!!! نمی تونید خشونت موجود رو تا حد خیلی لطیفی پایین بیارید که! تازه خشونت های یه سریال ایرانی چی می تونه باشه مثلا!!!!! می تونست فیلم بهتری باشه اگه این حذفیات نبود.

یا مثلا تو همین سریال اوک نیو که ملت می بینن فکر می کنن دختر کاااااملا عاقلی بوده که بقیه رو حالا به هردلیلی اذیت نمی کرده!!! :دی ، خودکشی دو شخصیت منفی فیلم نشون داده نمیشه و تو فیلم گفته می شه به خاطر ترس و توهم مردن :دی ما هم که مثلا ... هستیم و نمی فهمیم. بلی خودکشی درست نیست ولی اگه یه کم درایت به خرج بدن متوجه می شن که دو شخصیتِ بدِ فیلم این کارو کردن! یا مثلا ضجه زدن یه پسر به خاطر مرگ مادرش چیه که سانسور می شه! یا افتادن یه مادر به پای پسرش برای بخشش و ... چیه که باید حذف شه. یا غذا خوردن یه پسر و دختر تو یه فضای عمومی!!!

شما فقط یه قسمت از سریال سرنوشت رو هم دوبله و سانسور شده اش و هم بدون سانسورش رو ببینید تا متوجه بشید که چه چیزهایی رو حذف می کنن. می تونید یک ساعتِ تمام بخندید :/

دوست دارن ملت با یه فیلم غم انگیزِ اشک درآر ببینن یا صحنه های اکشن لطیف حتی به امور فانتزی و خیالی هم رحم نمی کنن :دی 

این عزیزانِ من :دی نمی فهمند که سریال های کره ای عموما یک ساعت و سه یا چهار دقیقه هستن. بلی ! و حدود بیست دقیقه از هز قسمتی حذف می شه. مهم نیست اون قسمت یه سکانس عاشقانه باشه، نه اصلا. چون تایم سریالی که دوستان برای ما ملت در نظر می گیرن عموما چهل و پنج دقیقه است پس هر سریال خارجی که قراره پخش بشه باید تایمش همین قدر باشه و وقتی نیست مشخصه که باید قسمت های اضافه به نظر خودمون حذف بشه. چی از این واضح تر  ؛)

بلی دوستان ما چیزهایی رو باید ببینیم، گوش بدیم، بفهمیم، متوجهش شیم و انجام بدیم که عزیزان می خوان. هر کارو نظر و عقیده ای جز این، مخالف عقایدِ درست ایشان و حتی مخالفِ اسلامه.

خلاصه که وقتی می گن ماست سیاهه بحث نکن و تمام :دی

فقط بذار تو عوالم خودشون خوش باشن :) ؛) :دی

۹ نظر ۰۳ بهمن ۹۷ ، ۱۱:۵۹
مهناز
این بار دامادِ طوس داوطلب می شه که بره کار فرود رو بسازه اما از اونجایی که شخصیت های خوب همیشه یه مشاور بد دارن، فرود به راهنمایی تخوار، قبل از رسیدن داماد طوس با تیری جانش رو می گیره و بعد از اون، جان پسر طوس رو. بعد اسب طوس رو می زنه و طوس مجبور می شه برگرده پیش سپاهیانش. تا اینکه گیو تحمل از کف می ده و معتقده که درسته طوس تندی رو آغاز کرده ولی شروع کننده و ادامه دهنده این نبرد فروده. گیوه هم با کشته شدن اسبش مجبور می شه عقب نشینی کنه و این بار نوبت بیژنه که قدم به میدان بگذاره و با وجود کشته شدن اسبش ، پیاده فرود رو مجبور به عقب نشینی به طرف دژش می کنه....
جریره شب در خواب می بینه که دژ و ادم هاش دارن در آتش می سوزند اما فرود آماده جنگ می شه و در نبرد با رهام دستش قطع می شه و می میره. بعد از این اتفاق جریره دژ رو به آتش می کشه و خودش رو کنار پسرش می کشه! و تازه بعد از تمام این اتفاقات، طوس و پهلوانان پشیمان می شوند :/ (خسته نباشند! من جای فردوسی بودم تمام این پهلوانانِ کوته فکر رو می کشتم، نابود می کردم!!! فردوسی بیش از حد صبوری کرده! باور بفرمایید)
بعد از آگاهی ترکان، جنگی دیگه سر می گیره که بزرگی ازشون کشته می شه و هفت روز سرما و یخبندان می شه. در نبردی دیگه بزرگی فرار می کنه و در وسط راه چون کارِ فرار سخت می شه، زنش رو همراه خودش نمی بره :/ و اسپنوی به دست ایرانیان میفته.
ایرانیان به خاطر این پیروزی ها به بزم و مستی مشغولند که پیران شبیخون می زنه. بعد از اون از پیران می خوان که یک ماه بهشون مهلت بده تا سرِ پا بشن و بهش می گن که شبیخون زدن رسم جوانمردان نیست (نه همون کشتن فرود رسم جوانمردانه!!! :/)
بالاخره خبر این اتفاقات و کشته شدن فرود، به کیخسرو می رسه. کیخسرو دستور خلع طوس رو می ده و به جاش فریبرز رو فرمانده سپاه می کنه :/ طوس برمی گرده و کیخسرو اون رو در پیش جمع خوار و خفیف می کنه.
در نبردی که بعد از یک ماه اتفاق می افته دوباره ایرانی ها شکست می خورن و فریبرز فرار می کنه. گودرز، بیژن رو میفرسته تا فریبرز رو با درفش کاویانی برگردونه اما فریبرز حتی از دادن پرچم هم امتناع می کنه. پس بیژن با شمشیرش پرچم رو به دو نصف می کنه و با خودش میاره. در این نبرد ریو، نبیره کاووس هم کشته می شه.
بهرام برای آوردن تازیانه اش به میدان جنگ برمی گرده و به نصیحت کسی هم در این مورد گوش نمیده اما وقتی تازیانه به دست می خواد برگرده، اسبش قدم از قدم برنمیداره بنابراین بهرام عصبانی شده و با شمشیر به پای اسب می زنه. اکنون که پیاده است تورانیان از حضورش اطلاع پیدا می کنند. بهرام به نصیحت پیران مبنی بر ملحق شدن بهشون گوش نمی کنه و دستش توسط تژاو با فرود آمدن ضربه ای قطع می شه. تنی چند از ایرانیان فرامی رسن و بهرام از گیو می خواد که انتقامش رو بگیره . گیو، تژاو رو با کمندی اسیر می کنه و طناب رو به اسب می بنده تا تژاو برروی زمین کشیده بشه. (مثل داستان تروی)

+ ایرانی های شاهنامه بالاخص پهلوانانشون فکر می کردن آسمون باز شده و ایرانی ها از توش افتادن پایین و تنها خودشونن که خوبن و ماهن و پهلوانند و جوانمرد! فکر و عقیده ای که الان هم کم و بیش وجود داره! فردوسی حقیقت رو بیان کرده، هر چند تلخ!
+ باز هم تعبیر شدن  و به واقعیت پیوستنِ یک خواب!
+ این هم از درایت کسانی جون کیخسرو و بهرام! 
+ بدانید و آگاه باشید که یک چهارم شاهنامه طی شد :))
+ از اتفاقات بامزه ای که طی خوندن این یک چهارم افتاد، این بود که روزی جوگیر شده و در حیاط مشغول شاهنامه خوانی بودم که گنجشکَک محترم، شاهنامه ی گرانبهایم را به گند کشید. بنابراین توصیه من به شما اینه که هیچ موقع جوگیر نشوید. نقطه. 
+ طولانی بودن پست رو بر من ببخشایید. اونایی که کاملشو تونستن بخونن، دستا بالا ؛)
۷ نظر ۳۰ دی ۹۷ ، ۱۸:۱۶
مهناز

قطاری به بوسان برای سال 2016 و ساخت کره جنوبی هست. یکی از بهترین فیلم هایی که موضوعش حولِ "مردگان متحرک" می چرخه؛ ولی فکر نکنید این فیلم فقط یه فیلم ترسناک راجع به تبدیل آدم ها به زامبی هاست؛ نه! فیلم خیلی فراتر از این هاست. نشون می ده که آدم ها چقدر می تونند خطرناک تر، وحشی تر و بی رحم تر از هر موجود دیگه ای باشن. فیلم مفاهیم دیگه ای  هم بهتون انتقال می ده مثل عشق، فداکاری، مهربونی و انسانیت رو. 

به نظر من کره ای ها تو انتقال حس بهترینن و یه چیزی که اینجا جالب توجهه اینه که یه نفر قهرمان نیست مثل برد پیت تو جنگ جهانی زد، یا خبری از اسلحه برای جنگ نیست، خبری از واکسن نیست و یا خبری از کشتی یا هواپیما برای نجات... دولت از قبل همچین پیش بینی ای نکرده!!!! آدما باید خودشون بجنگن؛ باید خودشون یه راهی پیدا بکنن و با تمام وجودشون درک می کنن که قرار نیست کسی از بیرون به کمکشون بیاد! 

نکته ای که مهمه اینه که فکر نکنید چون ساخت کره است، نمی تونه فیلم خوب و جالب توجهی باشه؛ تو رو خدا این کلیشه ها رو بریزید دور.  کره ای ها حداقل تو ژانر ترسناک فیلم های خیلی خوبی دارن. ما حتی فیلم های خودمونو بهتر از فیلم های هندی می دونیم بدون اینکه تازگی ها چند تا فیلم هندی خوب دیده باشیم! اینقدر کلی تعمیم ندیم هر چیزی رو!

به نظرم که خودتونو از دیدنش محروم نکنید. بی نظیره و اگه از زامبی ها نمی ترسید، حتما ببینینش. 

بهم اعتماد کنید ^_*

                       

۱۲ نظر ۲۸ دی ۹۷ ، ۱۸:۱۱
مهناز

شاید اسم سرخپوستی من، "همیشه در انتظارِ یک معجزه" باشه!!!

۷ نظر ۲۸ دی ۹۷ ، ۱۶:۱۴
مهناز

دیشب خواب می دیدم دارم آماده می شم برای یه امتحان شفاهی. بعد یکی از سوالایی که ازم پرسیده شد اسم یه نویسنده بود؛ شاید دقیق یادم نباشه ولی فکر می کنم پرسید نویسنده کتاب شادمانی های کوچک کیه و منم گفتم هرمان هسه! با اینکه از هسه هیچ کتابی نخوندم ولی این کتاب تو لیستمه یادمه بعدش ازم پرسیدن چطوری می دونستی حتما تقلب کردی و نگاهی به برگه ی تو دستم کردی. هی مسخره ام می کردن و نزدیک بود به گریه بیفتم. گفتم نه من تو این بخش تا حدی خوبم ولی خودمم فکر می کنم یه نگاه به برگش کرده بودم :///

شاید هم یه توصیه است که این کتاب رو زودتر بخونم!!!! الله اعلم.

۹ نظر ۰۸ دی ۹۷ ، ۱۲:۱۴
مهناز
آکواریوم: مال دهه هشتاده. یه جوری نچسب بود. انگار همه چی مصنوعی بود... با یک پایان مزخرف! داستان پسری که دوست داره بره خارج از کشور و قهرمان اتومبیلرانی بشه اما اتفاقات دیگه ای براش میفته! از بازی ها هم که دیگه نگم براتون! بازیگراش: امین حیایی، مهناز افشار، ایرج قادری و نوذری!
زندگی با چشمان بسته: قشنگ مشخص بود فیلم به خاطر موضوعی که داره تیکه پاره شده. داستان زندگی دختریه که رفتارهاش خارج از عرف و شاید شرعه و شاید هم بی جهت خودش رو در جایگاه و مظان اتهام قرار می ده. فیلم جوریه که حتی آدم بازم آخرش به شک میفته. بازی ترانه علیدوستی عالی بود ولی باز هم با یک پایان خیلی بد تموم شد. یه سکانس جالب توجه داره که من دوستش داشتم اونم اعتراف کنار اون حوض یا استخر بود... خیلی خوب بود اون یه تیکه. اینم مال دهه هشتاده.
پنجاه کیلو آلبالو:فیلم تا حد زیادی لوس و بی مزه بود. بعضی بازیگرای معروف فقط در حد یه دقیقه حضور داشتن بدون اینکه واقعا نقش تاثیرگذاری هم داشته باشن! مثل ویشکا آسایش و مهران غفوریان و یا حتی سروش صحت.بعضی ها هم حضور داشتن ولی دیالوگ نداشتن مثل بهنوش طباطبایی. پژمان جمشیدی هم بیشتر مجسمه بود. جالب نبود چندان. بازی هستی مهدوی فر هم خیلی جاها مصنوعی بود.
آینه بغل: جدا از شعارزدگی پایانش، بامزه بود. یه جاهایی واقعا از ته دل خندیدم :))) جواد عزتی و نازنین بیاتی و گلزار بازیگرای اصلیش بودن.
رخ دیوانه: یعنی نزدیک بود از یه فیلم ایرانی بعد از مدت ها خوشم بیاد که با اون پایانش عمرا اگه جزء فیلم هایی باشه که دوست دارم. داستان چند تا دختر و پسره که به واسطه فضای مجازی با هم آشنا می شن و این وسط یه اتفاقی باعث می شه همشون درگیر بشن و ما تا حدی از گذشته و حالشون باخبر می شیم.داستان جالبی داشت و خوب هم پیش رفت فقط وای از آخرش. البته اولش پایانش رو لو می ده! یه جا نوشته بود دوتا پایان داره ولی من همون یه پایانو دیدم! کسی چیزی می دونه؟! بعد هم گویا فیلمش از روی یه فیلم هندی به نام شیطان ساخته شده بدون اینکه اجازه ای گرفته بشه. البته من فقط شنیدم اون فیلمه رو ندیدم که بگم درسته یا نه! طناز طباطبایی و ساعد سهیلی و صابر ابر و نازنین بیاتی و...
رگ خواب: تلخ بودخیلی تلخ بود. ولی حداقل مینا آخرش کاری رو کرد که باید می کرد بناراین پایانش با همه تلخیی که داشت راضی کننده بود. بازیگراش: لیلا حاتمی و کوروش تهامی.
همه می دانند: شروع خوبی داشت، بازی ها خوب بود. گره داستانی خوب بود. همه چی خوب پیش رفت اماااااااا دوباره پایانش زد تو ذوقم.
بازیگرای اصلیش پنه لوپه کروز و خاویر باردم بودن. داستان درباره یه خونواده ای بود که به واسطه عروسی یکی از افراد خونواده دور هم جمع میشن ولی اتفاقی میفته که همه درگیرش می شن...
نحوه باز شدن گره رو دوست نداشتم. برای من تا حدی بعد از این باز شدنه مهمه که چی می شه... انگار یه مینی سریال دو قسمتی باشه قسمت دومشو هنوز نداریم. اینو به شکل کلی راجع به خیلی از فیلمای دیگه هم میگم نه فقط این.
دیدنش هم خانوادگی توصیه نمی شه!
به وقت شام: انصافا فیلم خوبی بود. یه جاهاییش واقعا هیجان انگیز بود ولی من بازم اولش رو نمی فهمم که چرا باید جون یه عده ای به خطر بیفته حتی اگه تو احتمال بدی یه درصده!!! پایانشم دوست نداشتم.

نمی فهمم تو فیلمامون چرا اصرار به پایان باز یا تلخ داریم.شاید اینجوری کلاس داره من نمی فهمم! می دونم مشکل تا حدی شاید از منه که عاشق پایان های مشخص و شادم.
سه تا فیلم هندی هم دیدم:
آشوکا: بازیگرای اصلیش شاهرخ و کارینا بودن. طبیعتا فیلم موزیکالیه :) و اولین آهنگ فیلم خیلی خوبه. اما پایانش خیلی بد بود و یه سکانس خیلی غیرمنتظره و شوکه کننده هم داشت! داستان تو یکی از سرزمین های هند در ایام گذشته می گذره و پادشاهی که دو همسر و دو فرزند داره که یکی از زن ها نفوذ زیادی داره. بنابراین مادرِ دیگه سعی می کنه فرزندش رو از خطر و اختلافاتی که واقعا تهدیدش می کنه دور بکنه. بنابراین آشوکا راه سفر در پیش می گیره و در طی این مدت با دختری آشنا می شه!
کویلا: داستان ارباب پیر یه منطقه که بسیاز آدم ستمکاریه و یه زن جوون داره با این وجود چشمش دوباره به دختری می افته و سعی می کنه اونو با حقه به عقد خودش دربیاره. این ارباب خدمتکار لالی داره و این خدمتکار از این ماجرا و ظلم و نقشی که ناخوداگاه توش بازی کرده آگاه می شه و ... آخرشم از اینایی بود که بزن بزن و اینا داشت. اکشن بود... فیلم متوسطی بود اگه از بعضی اغراق های فیلم چشم بپوشیم :/
پیار عشق اور محبت: ماجرای دختری که یه آدم پر نفوذ عاشقش می شه بعد دختره ردش می کنه و این چون نمی تونه تحمل کنه کسی رو استخدام می کنه تا یه کاری بکنه که دختره عاشقش بشه!!!! آهنگ هاش خیلی خیلی خوب بودن. آرجون رامپال هم یکی از نقشای اصلی بود با آفتاب و سونیل شتی. مال سال 2001. زیرنویس انگلیسیشو پیدا کردم فقط و ناچار شدم به فارسی تبدیلش کنم و به هم ریخته جوری که مفهوم رو می رسوند نگاش کردیم.

۱۲ نظر ۰۷ دی ۹۷ ، ۱۷:۳۳
مهناز

قرار می شه کاووس راه حلی برای انتخاب پادشاه بعدی ارائه بکنه. به کاووس گفته می شه که هر کدوم رو لایق می دونی برگزین اما کاووس می گه اگر این کار رو بکنم یکی از من کینه به دل خواهد گرفت (بالاخره نمردیم و از کاووس درایتی سرزد :) ) قرار می شه هر کسی که بهمن دژ در اردبیل رو که جایگاه اهریمنه بتونه تصاحب کنه پادشاه بشه. طوس و فریبرز اول به اون سمت حرکت می کنند اما به واسطه گرمای بسیار هوا و اینکه در دژ رو نمی یابند ناکام برمی گردند. سپس کیخسرو با گودرز میره و اونجا رو فتح می کنه و بعد از یکسال شادی و آبادانی بر می گرده. بنابراین طوس در ظاهر از مخالفتش اعلام پشیمانی می کنه (زهی خیال باطل:( )

کاووس از کیخسرو می خواد که اکنون انتقام سیاوش رو بگیره. کیخسرو سپاه بسیاری رو به فرماندهی طوس( ِ بی عقل) به سمت توران راهی می کنه اما به طوس تاکید می کنه که از راه بیابان بره تا با فرود روبه رو نشه و موجبات رنجشش رو فراهم نکنه و با مردم بی گناه کاری نداشته باشه اما طوس وقتی سر دو راهی قرار می گیره درست برعکس گفته ی منوچهر عمل می کنه (توجیهش هم اینه که چرا رنج بیهوده متحمل شویم). 

از این طرف فرود ( که پسر سیاوش از جریره و نوه پیرانه) از آمدن سپاه ایران باخبر می شه و مادرش رو آگاه می کنه. مادر به فرود می گه که کیخسرو می خواد انتقام سیاوش رو بگیره و تو نیز باید همین کار رو بکنی و پیش قدم بشی و کسی رو همراه فرود می کنه تا دو همراه سیاوش و بقیه ایرانیان رو بهش بشناسونه. پس بر بالای کوهی که روبروی سپاهه قرار می گیرند. طوس بهرام رو راهی می کنه تا این دو نفر رو بکشه (یعنی بعد از گرسیوز، طوس دومین نفریه که دلم می خواست خفش بکنم، قشنگ گفته های کیخسرو رو به هیچ می شماره؛ نادانِ بی عقل) خلاصه بهرام میره و با فرود به تندی حرف می زنه. تو این قسمت، فرود خیلی قشنگ بهش می گه تندی نکن وقتی تندی نکردم :

فرودش چنین پاسخ آورد باز                      که تندی ندیدی تو تندی مساز

سخن نرم گوی ای جهاندیده مرد               میارای لب را به گفتار سرد

نه تو شیر جنگی و من گور دشت              بر این گونه بر ما نشاید گذشت

فزونی نداری تو چیزی ز من                      بگُردی* و مردی و نیروی تن

سر و دست و پای و دل و مغز و هوش         زبانی سراینده و چشم و گوش

نگه کن به من تا مرا نیز هست                  اگر هست بیهوده منمای دست

* پهلوانی، جوانمردی

** اینجا جا داره فرود رو بسیار تحسین کنیم ^_^


خلاصه فرود خال بازوش رو بهش نشون می ده و بهرام متوجه می شه که این واقعا فروده. فرود می گه به طوس بگو مهمان من باشید و با هم به جنگ افراسیاب می رویم اما بهرام که طوس رو کاملا می شناسه می گه من می دونم طوس مغرورتر و عقده ای تر از آنه که سخنت رو بپذیره و حتی مرا شماتت خواهد کرد که چرا تو رو نکشتم و دستورش رو اجرا نکردم. اون همین الان هم خودش رو لایق پادشاهی می دونه و به فریبرز ایمان داره نه کیخسرو! و اگه من بعد از رفتن برنگشتم و کسان دیگری آمدند بدان که برای نبرده و نه نرمخویی که از طوس این بعیده. فرود گرزش رو به بهرام میده تا شاید جایی به کار آیدش! طوس سخنان بهرام رو نمی پذیره و کسان دیگری رو می فرسته تا فرود رو بکشند اما بهرام مانع می شه و می گه به یاد داشته باشید که این فرزندِ همان سیاوش است. کار نا بجا نکنید...

همچنان ادامه دارد ... :)


+ همون اوایل این داستان فردوسی می گه :

از اَفراز چون کژّ گردد سپهر                  نه تندی به کار آید از بُن نه مِهر

یعنی می گه امید بیهوده به خوب بودن سرانجامِ فرودِ بی نوا نداشته باشید :( 

فردوسی الکی آدمو به یه پایان خوش امیدوار نمی کنه مثل داستان رستم و سهراب.

شاهنامه بسیار غم‌آگینه... همه‌ی نیک ها می میرند :(

۶ نظر ۰۴ دی ۹۷ ، ۱۲:۵۰
مهناز

دارم سریال آنام رو می بینم. 

تو یکی از قسمت های فیلم، ثروتیانِ پدر سرشو رو به آسمون بلند می کنه و می گه: خدایا با من این کارو نکن... با من این کارو نکن خدایا... 

+ :((

+ آدم یهو دلش می لرزه...!

 

۱۷ نظر ۰۳ دی ۹۷ ، ۱۶:۰۲
مهناز

هر چند من به شخصه این جور شب ها و این بهانه ها رو برای به شکل متحدگونه دور هم جمع شدن دوست دارم ولی اینجور که تو تی وی و فضاهای مجازی و اینا می گه خیلی مرسوم نبوده؛ یا تو همه جا و همه قشری مرسوم نبوده. مثلا مادربزرگ من می گه والا قدیما از این چیزا نبود که... یه عید داشتیم که با شوق و ذوق به استقبالش می رفتیم!!

 ملت با این وضع اقتصادی برا خرید آجیل صف می بندن که هر جوری هست یلدا باید با آجیل برگزار شه :/ خیلی خجسته ایم!

۱۰ نظر ۰۲ دی ۹۷ ، ۱۲:۳۵
مهناز

تا حالا به خودِ کلمه ی غمگین توجه کردین؟!  یه صفت مرکب که از غم به اضافه آگین (:گین) تشکیل شده. غم‌آگین؛ یعنی آغشته به غم، پر از غم... وقتی بهش دقت می کنید، می بینید این کلمه بار معناییش خیلی بیشتر از اون چیزیه که به نظر می رسه :(

کلمات مشابه: اندوه‌گین، خشم‌گین...

۸ نظر ۲۷ آذر ۹۷ ، ۱۲:۱۸
مهناز
فیلم های ایرانیی که این چند روز دیدم:

وقتی همه خوابیم: یک حوصله سربرِ تمام عیار. یه گروهی دارن فیلم می سازن و بازیگرا  مدام به واسطه توصیه ها و پارتی بازی ها عوض می شن حتی تا عوض شدن کل فیلمنامه هم پیش می ره و تو هی مجبوری سکانس های تکراری رو تحمل کنی! فضای فیلم هم به شدت سرده!
تابستان داغ: به نظرم اعصاب خودتونو خرد نکنید. شکاف و ملبورن رو دیدید؟!!!! اگه با دیدن این دو فیلم اعصابتون کمی خرد شده، خردترش نکنید. پدر و مادر پزشکی که شغل و موقعیتشون بیشتر از بچه و همسرشون براشون مهمه و می شه اونی که نباید بشه! :(
سارا و آیدا: بازی هاشون خوب بود. به خصوص مصطفی زمانی به این خاطر که نقشش متفاوت بود و دیدنش تو این نقش برام جالب بود. بازی پگاه آهنگرانی هم گاهی بهم حس مصنوعی بودن القا می کرد ولی خوب بود. خلاصه که فقط همون 10، 20 دقیقه ابتدائی فیلم خوب بود و تمام. اون سکانس دابسمششون (زبونم گرفت :/) رو دوست داشتم :))))))
آااادت نمی کنیم: یعنی این سکوت محمدرضا فروتن قشنگ رو اعصابم بود. بازیشم که دیگه هیچی؛ فقط همون صداش خوبه و تمام! نمی گم فیلم بدی بود ولی متوسط بود. آخرشم به نظرم یه چیزهایی که شاید به نظر جزئی و فرعی بیاد، ولی بازم مشخص نشد هر چند اصل قضیه تکلیفش روشن شد. با یه دیالوگی که کلا مشکل داشتم. فکر کن مادر دختره که دخترش زن بدی هم نیست به دامادش بگه: ناراحت نباش چیزی که واسه تو زیاده زن! این نشد یکی دیگه!!! من واقعا قاطی کرده بودم. فکر می کردم این مادر مَرده است!!!!!!!!!! یعنی چی؟!!! ولی بازی های همه به غیر از فروتن خوب بود! ماجرا هم از این قراره که زنه به مردش که استاد دانشگاهه شک می کنه که با یه دختری رابطه داره یا نه و همه چی به هم می ریزه...
بوتیک: مال دهه هشتاده. من نمی فهمم تو دوره خودش برا چی معروف بوده. بازی های بد. آشنایی های الکی، اتفاقات الکی... جهان همینجوری الکی از یه دختری خوشش میاد. ما هم اصلا نمی فهممیم چرا. این دختره دنبال یه آدم پولدار و رفتن از ایرانه و خودشم به جهان می گه بعد جهان هِی دست بر نمی داره؛ هِی دست برنمی داره... آخرشم اونجوری!
لاتاری: فیلم قابل قبولی بود ولی غم انگیز بود! از این حمید فرخ نژاد هم بدم میاد!
سالاد فصل: اینم ساخت دهه هشتادهنمی دونم چی بگم! فقط لیلا حاتمی رو تو همچین نقشی ندیده بودم. لیلا از یه خانواده فقیره و با دزدی ایام می گذرونه تا اینکه با یه مرد متاهل پولدار آشنا می شه...به نظرم نقش مهناز افشار هم جالب بود و تا حدودی خوب ایفاش می کرد...  ولی بازم فیلمه خوب نبود!

راستی بچه ها بهار تو وبش یه پست خوبی گذاشته و توش راجع به یه انیمیشن صحبت کرده. اینجا بخونیدش و انیمیشنه رو ببینید. خیلی جالب توجهه.
۱۰ نظر ۲۴ آذر ۹۷ ، ۱۴:۲۲
مهناز

یکی از پهلوانان ایران به نام گودرز تو خواب سروش رو می بینه. سروش بهش می گه سیاوش فرزندی داره پر خیر و برکت که کین سیاوش را خواهد گرفت و پسرت گیو تنها کسیه که می تونه فرزند سیاوش رو پیدا بکنه. گیو دستور پدر رو اطاعت می کنه و هفت سال تمام دنبال کیخسرو می گرده تا حدی که داره ناامید می شه اما کیخسرو رو پیدا می کنه و نشان فرّ ایزدی رو که خالی در بازوی کیخسروئه می بینه. فرنگیس نشان شبرنگ بهزاد رو به کیخسرو می ده و کیخسرو اسب نشان شده اش رو پیدا می کنه. خلاصه قرار می شه پنهانی از توران خارج بشن ولی خبر به افراسیاب می رسه و سپاه اول از گیو شکست می خورن. اونها به راهشون ادامه می دن و از آب می گذرن اما پیران به دنبالشون میاد و گیو قسم می خوره که خونش رو بریزه. پیران اسیر می شه اما کیخسرو به پاس کردارهای نیک پیران از گیو می خواد که نکشدش و برای راست شدن قسمش فقط گوش پیران رو سوراخ بکنه!

پس به ایران می رسن و همه از وجود کیخسرو آگاه می شن و اونو شاه بعدی ایران می دونن اما این وسط طوس که فرزند نوذر و نبیره منوچهر شاهه نمی پذیره و معتقده که اولا کیخسرو از نژاد تورانیانه و ثانیا وقتی کاووس پسری داره که می تونه جاش رو بگیره چرا کیخسرو. پس طرف فریبرز رو می گیره. بنابراین در مقابل گودرز که طرفدار کیخسروه قرار می گیره اما می دونن که این جنگ باعث خشنودی دشمنه پس نزد کاووس میرن و قرار می شه کاووس چاره ای برای حل این مساله پیدا بکنه!


۷ نظر ۲۲ آذر ۹۷ ، ۱۳:۵۹
مهناز

اون فیلم معروفه ای که با همین نام تولید شده نیست. این فیلمی که من ازش صحبت می کنم مال سال 2009 هست و متاسفانه نتونستم حتی یه دونه زیرنویس چه انگلیسی و چه فارسی براش پیدا کنم که بفهمم چی می گن!!!! لیسینینگ هم داغووون! ولی چون فیلمه ترسناک بود بدون زیرنویس هم می شد فهمید چی داره می گذره اما یه جاهاییش دیگه واقعا به زیرنویس نیاز بود. فیلم خوبی بود. 

موضوع از این قراره که یه مادری تو این خونه بچه هاش رو کشته بعد یه بچه شاهد این اتفاق بوده و تا الان که بیست و چند سالشه، به خاطر همین اتفاق داره روان درمانی می شه. این دختر با دوستاش که 4،5 تان و تئاتر کار می کنن، از طرف یه کسی دعوت می شه که تو خونه ای یه فیلم ترسناک بازی بکنن و از قضا اون خونه همین جاست که فکر کنم به واسطه همون اتفاق تلخ و وحشتناک گذشته انتخاب شده!!!!

۱۰ نظر ۲۱ آذر ۹۷ ، ۱۱:۴۷
مهناز