شاید اینجا دارم بلند بلند فکر می کنم

بایگانی

همین اولش بگم که هر دو تا سریال به شدت پیشنهاد و توصیه می شه :))  تقریبا می شه گفت تو دیدن مینی سریال های کره ای یه جورایی با تجربه شدم ؛) و بدون هیچ گونه طرفداری یا برعکسش می تونم بگم تنها نصف این بیست و سه تا مینی سریالی که تا بحال دیدم خوب بودن! تازه اگر اونایی که امتیازشون از نظر خودم بین 6 و 7 بودن رو هم در نظر بگیریم. 12 تا مینی سریالِ خوب از 23 تا و به عبارتی 52 درصد!

splash splash love

2015   2 قسمت 1 ساعته : دخترکِ داستان قراره تو یه آزمونی شرکت بکنه که تحصیلاتِ آتی و شغل و زندگی آیندش رو تضمین می کنه! مادرش از این بابت نگرانه و دختر سعی می کنه خودش رو بی خیال نشون بده اما در واقع اون تو ریاضی ضعیفه و مدام سرزنش می شه! تا اینکه روز امتحان یه آرزویی می کنه؛ اون آرزو می کنه که یه اتفاقی بیفته که محو شه و اصلا اونجا نباشه؛ داره بارون میاد اون همینطور بی هوا داخل چاله های کوچیکی که آب بارون توشون جمع شده می پره و داخل یکیشون فرو میره و سر از یه دوران تاریخی درمیاره :) حالا چه دورانی؟!! دورانی که پادشاه سجونگ الفبای کره ای (هانگول) رو اختراع کرده :))) بلی همونطور که حدس زدید داستان در یه بستر تاریخی اتفاق میفته اما با داستان و حوادث و ماجراهای تخیلی- فانتزی! و اونجا دخترک مجبور می شه که یه نقشی رو بازی بکنه و مسئول آموزش ریاضیات به این پادشاه می شه :) و از طرفی مجبور می شه که از ریاضیات به شکل کاربردی استفاده بکنه...

به نظرم کره ای ها خیلی می تونن تو کمدی پررنگ ظاهر بشن. اینجا هم سکانس های بامزه ای وجود داره که مطمئنا خنده به لبتون میاره ؛) به خصوص اینکه بازیگر نقش دخترک، نمک ذاتی داره و همون بازیگریه که تو "ملکه حلقه" ایفای نقش کرده و توصیه ام به شما اینه که اول اونو ببینید بعد اینو! موسیقی ملایم کارو دوست داشتم و خب این فیلم به داشتن زندگی قبلی و بعدی هم اشاره می کنه که خب مرتبط با فرهنگشونه و یه چیز بامزه اینکه پادشاه یه وقتا به عنوان پاداش به اطرافیانش نارنگی می داد و نارنگی خیلی باارزش بود ( از این به بعد هر وقت نارنگی بخورم یادش میفتم :) تازه اینکه خوبه؛ تو فیلم خیاط سلطنتی، پادشاه جوراب کثیف و استفاده شده اش رو  به عنوان پاداش می داد؛ملت سرو دست می شکستن! آدم حالش به هم می خورد) یه چیز دیگه هم اینکه اکثرا کره ای ها تو فیلم های تاریخیشون مرغو آب پز می کنن و می خورن ولی اینجا یه جوری سرخش کرد که بوی خوشش به مشام منم رسید و دلم خواست! :دی

و بعد از دیدنش می دونید به چی فکر کردم؟! به اینکه چرا ما، چرا من هیچی از پیدایش زبان فارسی نمی دونیم! چرا به جای خیلی فیلم های بی خاصیت، یه همچین فیلم هایی ساخته نمی شه!

                      

Trap

2019   7 قسمت 1 ساعته: اولین و در واقع مهم ترین دلیلی که باعث شد دلم بخواد این فیلم رو ببینم حسِ خوب و بازی خوبی بود که از "لی سئو جین" تو سریال "قرارداد ازدواج" دیده بودم! و اینجا متوجه شدم که چقدر بازیگر بی نظیریه این بشر! و اما داستان فیلم: کانگ وو هیون یه گزارشگر تلویزیونی مطرحه که فعلا کارش رو کنار گذاشته و زمزمه هایی از وارد شدنش به عرصه سیاست شنیده می شه. تا اینکه یه روز با همسر و پسرش به یه سفر کوتاه می رن و اونجا حوادث و اتفاقاتی براشون پیش میاد که اتفاقات بعدی این مینی سریال رو رقم می زنه و باعث می شه که کاراگاه کو وارد میدانِ عمل بشه اما ماجرا پیچیده تر از اون چیزیه که بشه فکرش رو کرد....

اگه به ژانر معمایی - پلیسی و  هیجان انگیز علاقه دارید به شدت بهتون پیشنهاد می کنم که ببینیدش! بازی ها بخصوص بازی شخصیت اولِ فیلم گیرا و خیره کننده است . فیلم یه سکانس هایی داشت که حس می کردم منم دارم به همراه اون شخصیت درد می کشم! ولی فقط یه تذکر بدم که اگه روحیه اتون خیلی لطیفه نبینیدش! 6 قسمت خیلی خیلی خیلی هیجان انگیز در پیش دارید که احتمالا نمی ذارید بینش وقفه بیفته. من یه جاهایی از فیلم مجبور می شدم نگهش دارم و به این فکر کنم که چی شد و چرا اینطوری شد تا سر دربیارم! ذهن آدمو درگیر می کنه. من از زیرنویس دینگوساب استفاده کردم که خب یه چیزایی رو اضافه داخل پرانتز می گن که گاهی رو اعصابه. قسمت آخرش هم حس می کنم ابهامِ زیرنویس رو خودِ فیلم اثر گذاشته بود. اگه زیرنویس بهتری یافتید که چه بهتر. بازیگر کاراگاه تو سریال "شکارچیان برده" هم بازی کرده و این دو نقش زمین تا آسمون با هم فرق داشت!

                    

۹ نظر ۰۱ خرداد ۹۸ ، ۱۳:۱۵
مهناز

امام سجاد تو دعای 28 ام می فرمایند:

"پیش از آن که کسی را بخوانم تو را می خوانم و بس. احدی در چشم اندازِ امیدِ من با تو شریک نیست!"

و تو دعای 31 ام صحیفه می گن:

"بارخدایا اینک منم که در پیشگاهت مطیع و سر به فرمان آمده ام در اینکه خود به ما گفتی که تو را بخوانیم و از تو وفای به وعده ای را که در مورد اجابت داده ای خواستارم زیرا که فرموده ای "مرا بخوانید تا خواسته ی شما را اجابت کنم." ".

و تو دعای 42 ام که دعا به وقت ختم قرانه، می فرمایند:

"از برکت قرآن آراستگی ظاهر ما را تداوم بخش و خطورات وسوسه ها را از پنجه انداختن به سلامتِ عمق وجودمان بازدار."

حالا من نمی دونم دعاها هم تفسیر دارند یا نه ولی اون چیزی که ما از ظاهرش می فهمیم اینه که ظاهر و باطن هر دو اهمیت دارند!

و در دعای 49ام می فرمایند: "و چه بسا حسودی که به سبب من اندوه گلوگیرش شد و شدت خشم همچون استخوان در گلویش گیر کرد و با نیش زبان مرا اذیت کرد و مرا به عیوب خودش طعنه زد و آبرویم را آماج تیر حسادت کرد و مسائلی بر من بست که دائم در خودش بود... "

می گن آدمی اون عیبها و بدی هایی که در خودشه به دیگران نسبت میده!

و اما قسمتی از دعای 51 ام: "ای پناه من به وقتی که راه ها مرا خسته کند!"

پایان.

 

۳ نظر ۳۱ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۸:۰۵
مهناز

آدم وقتی یه کاری رو شروع نکرده از کجا باید بدونه که می تونه از پسش بربیاد یا نه!

البته جدای از اون کارایی که قشنگ می دونه با روحیه و توانش سازگاره یا نه!

پس باید یه قدمی برداشت بعدش می شه ادامه داد یا نداد!

۱ نظر ۳۱ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۸:۰۳
مهناز

نمی دونم مشکل از کتابائیه که این روزها می خونم و تا الان نتونستن اونقدرا جذبم کنن! یا از خودمه که زیادی از دنیای کتاب و کتابخونی فاصله گرفتم :/

۳ نظر ۳۱ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۴:۵۷
مهناز

این روزها دارم  تمام وسایلمو مرتب می کنم و چیزهایی رو که نیاز ندارم و یا دیگه قابل استفاده نیستن، دور میندازم؛ این کارِ به ظاهر کوچیک اثرات بزرگتری داره برام و بهم حس رهایی و آرامش می بخشه. این روزها احساس آرامش بیشتری دارم و این رو واقعا مربوط به همین کارِ به ظاهر کوچیک می دونم! چون الان شاید تمام داراییم تو یک بسته کارتنِ متوسط جا بشه؛ البته جدای از لباس ها که شاید اونم اگه جمع و جور بکنم بشه یه کارتن دیگه! و خب الان حس می کنم هر کدومشون رو کاملا از دست بدم، شاید به غیر از چندین عکس هیچ وابستگی خاصی بهشون ندارم و واقعا اونقدرا ناراحت نمیشم بابت از دست دادن هیچ کدومشون. حس خوبی دارم! اون چیزهایی که باید، تو ذهنم هست! و بعد شروع کردم به پاک کردن پوشه ها و فایل های اضافیِ توی رم و کامپیوتر و ... 

حتی تصمیم گرفتم آدم هایی رو که دیگه حس خاصی بهشون ندارم از زندگیم کنار بگذارم و این شد که دور بعضی از مثلا دوست ها رو خط کشیدم. دوستی که بعد از هفت هشت ماه بی خبری ازت خبر نگیره که دوست نیست؛ هست؟! فکر نمی کنم! دوستی رو حذف کردم که مدت ها بود دقت کرده بودم به رفتاراش؛ و تو این مدتِ بی خبری بهتر راجع بهش فکر کردم و متوجه چیزایی شدم که اولش شوکه ام کرد! تقریبا هیچ وقت به کسی حس خوب و مثبتی نمی داد؛ همیشه انتظار داشت ما ازش تعریف کنیم؛ ما حالش رو بپرسیم، ما وقتی نیست سراغش رو بگیریم و از چیزهایی که می خره و کارهایی که می کنه تعریف کنیم و تاییدش کنیم! تو این مدتی که با هم ارتباط نداشتیم به این فکر کردم که واقعا دیگه خسته شدم از برآورده کردن همچین انتظاراتی و تحمل شوخی های دل شکننده ای که با آدم می کنه! و بعد به این نتیجه رسیدم که مجبور نیستم تحمل بکنم! و فهمیدم که یه وقتایی باید و باید برای خودمون ارزش قائل بشیم و احترام بگذاریم! صِرف این که این احترام رو به خودمون یادآور بشیم کافی نیست! قرار نیست به خودمون دروغ بگیم.

اگه اشتباه نکنم امام علی (ع) می گن: آنچه ما را آزرده می کند، انسان ها نیستند، بلکه امیدی است که ما به آن ها بسته ایم!

شاید به بعضی ها زیادی امید بستیم و یا انتظار زیادی از بعضی آدم ها داریم که این درست نیست ولی گاهی هم آدم حس می کنه امیدش  به جاست ولی طرفِ مقابل  رو اشتباهی گرفته!

۲ نظر ۳۱ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۴:۵۵
مهناز

بیژن و منیژه  1

فردوسی از تیرگی شب دلتنگ می شود پس از یار و معشوقش می خواهد که شمع و چنگ و مِی بیاورد :)

بدان سروبن گفتم ای ماهروی              یکی داستان امشبم بازگوی

که دل گیرد از مهر او فرّ و مهر               بدو اندرون خیره ماند سپهر

و اینگونه داستان بیژن و منیژه به نگارش در می آید:

کیخسرو؛ پادشاه ایران به بزم نشسته بود که ارمانیان (مردمانِ سرزمینی در مرز ایران و توران) به دادخواهی آمدند که:

سوی شهر ایران یکی بیشه بود          که ما را بدان بیشه اندیشه بود

چه مایه بدو اندرون کشتزار                 درخت بَرآور همه میوه دار

چراگاه ما بود و فریاد ما                     ایا شاه ایران بده داد ما 

گراز آمد اکنون فزون از شمار              گرفت آن همه بیشه و مرغزار

شاه به پهلوانان می گوید که چه کسی داوطلب جنگ با گرازان می شود؟! تنها بیژن است که اعلام آمادگی می کند. گیو (پدر بیژن) از این رفتار پسرش که جوان است و خام، ناراحت می شود:

به راهی که هرگز نرفتی مپوی           برِ شاه، خیره مبر آبروی

ز گفت پدر، پُس* بر آشفت سخت      جوان بود و هشیار و پیروز بخت

* پسر

و بیژن در خلال این گفتگو پاسخ می دهد که "جوانم و لیکن به اندیشه پیر!" سپس شاه گرگین را به عنوان راه بلد و یار، همراهِ بیژن می کند. بیژن و گرگین، شکارکنان تا بیشه می روند. آنجا گرگین از کمک به بیژن امتناع می کند و می گوید این تو بودی که داوطلب جنگ شدی و پاداش آن را نیز قبل از آمدن به اینجا گرفتی. بیژن تنها با گرازان نبرد می کند و  سرانجام پیروز می شود. اینجاست که گرگین از کارِ خود و بدنامیِ خویش به واسطه آن، می ترسد بنابراین به این فکر می کند که بیژن را به دامی گرفتار سازد! فردوسی اینجا می گه که کسی که به فکرِ به دام انداختن دیگرانه، خودش بیشتر لایق این اتفاقه.

کسی کو به ره بر * کَنَد ژرف چاه        سزد گر نهد در بُن چاه، گاه

[* به ره بر: سبک فردوسی سبک خراسانیه و یکی از ویژگی های این سبک اینه که برای یه متمم، دو تا حرف اضافه میارن و این ویژگی بالطبع توی شاهنامه فراوان دیده می شه! همونجوری که اینجا برای ره (راه) دو تا متمم آورده! پس اگه خواستید شاهنامه بخونید خیلی تعجب نکنید. یه جوری محکم کاریه انگار :دی]

خلاصه گرگین ریاکارانه بعد از تعریف از شجاعتِ بیژن، به او پیشنهاد می کنه که به بزمی که در آن نزدیکی است و بزم دخترانِ توران زمین و در راس آن ها منیژه، دختِ افراسیاب است، برود.

همه دخت توران پوشیده روی           همه سرو بالا همه مشک بوی

همه رخ پر از گل همه چشم خواب    همه لب پر از می ببوی گلاب

بیژن نیز گرچه با این تعریفات به یکباره دل نمی بازد اما کنجکاو که می شود ؛) "جوان بُد، جوان‌وار برداشت گام!"

...

- سعی کردم اینجا بیشتر با ابیات همراهتون کنم. نمی دونم دوست داشتید یا نه! بهر حال تا اینجا رو یادتون باشه تا با ادامه ی جذابترش برگردم :)

+ و یه چیز دیگه اینکه بیژن کسیه که تو ابیات این داستان، به طهمورثِ دیوبند تشبیه می شه! حالا طهمورث کیه! طهمورث از پادشاهان اساطیری ایران بوده که تو اوایل شاهنامه بر دیوان مسلط می شه و از اون ها خط رو یاد می گیره و روزی که سوار بر دیوی بوده، دیو اونو به زمین می زنه و اینجوری مرگ، طهمورث رو فرا می گیره!

 

۶ نظر ۲۵ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۳:۴۷
مهناز

بعضی وقت ها دلم می خواد از خدا بپرسم چطوری دلت میاد؟! چطوری دلت میاد؟!  واقعا چطوری؟!! چطوری؟!

+ چطوری دلت میاد؟!

۲۴ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۲:۱۳
مهناز

برای دیدن سریال های کره ای چیزی که نیازه اینه که حتما یه زمانی ببینیدشون که دم دستتون خوراکی باشه! از من گفتن! هِی دهن آدمو آب میندازن ماه رمضونی! :دی قرار بود یه نکته دیگه هم بگم که الان هر چی به ذهنم فشار میارم چیزی یادش نمیاد!  (مثل قسمت قبل اون عنوانی که بنفشه، پیشنهاد می شه!)

Dr. Ian

2015   9 قسمت 10 دقیقه ای: داستان فیلم راجع به دختریه که یه شکست عاطفی می خوره و به صورت خیلی اتفاقی با یه روانشناس آشنا می شه که می تونه کمکش کنه؛ روانشناسی که مراجعینش رو با ترساشون روبرو می کنه! و البته خودش هم با مشکلاتی دست و پنجه نرم می کنه! خوب شروع شد ولی هر چی به پایانش نزدیکتر می شد اُفت پیدا می کرد. داستان فرعیِ فیلم هم به جای کمک به فیلم، ضعیف ترش کرده بود و به مقداری هم پیچیده و مبهم بود. از یه طرف هم بازیگرای زن خیلی به هم شبیه بودن :/ ولی یه سکانسی داشت که دیالوگش خیلی خوب بود. براتون می نویسمش:

مهم نیست که همچین طوفانی به کی بخوره، مطمئنا سرنگونش می کنه؛ راجع بهش فکر کن. اگه بعد از پونصد روزی که تو کوه گذروندی بیای پایین بدون اینکه حتی یه دردسر کوچیک برات پیش اومده باشه، عجیب نیست؟! ممکنه خودت هم ندونی اما قدم به قدم پایین اومدن از اون کوه، راهِ درسته. پس صورتت رو نپوشون. با خودِ واقعیت با دیگران روبرو شو. اگه نتونی خودت رو دوست داشته باشی، حتی اگه بتونی بعد از پونصد روز از کوه بیای پایین، دیگه نمی تونی از یه کوهِ دیگه بری بالا.

Doll house

2014   10 قسمت 8 دقیقه ای:  یه دختری پاشو تو خونه ای میذاره که ما اصلا تا آخرش هم نمی فهمیم که دقیقا با چه ترفندی پاش به اونجا کشیده می شه و کلا داستانِ اون خونه رو هم کاملا متوجه نمی شیم که چیه و علت اینکه ساکنینش این کارهای عجیب و غریب رو انجام می دن دقیقا چیه و اصلا به کدومشون می شه اعتماد کرد. آخرش هم با ادامه همون دور باطل، تموم می شه! مبهم! کلی سوال ایجاد می کنن و بدون پاسخ با تیتراژ پایانیِ فیلم تو رو همینطور پریشون رها می کنن :/ فقط یه سکانسی داشت که بازیگره تو انتقال حسش و تغییر چهره اش برای احساسات مختلف، عالی بود! تحت تاثیر قرار گرفتیم!

I'm Going to Touch You

2016 12 قسمت 10 دقیقه ای: پسری بعد از تصادفی که براش اتفاق افتاده، می تونه با لمس پوست آدمها و بستن چشماش اولین اتفاق مهمی که قراره تو آینده براشون بیفته رو ببینه. یه روز با گرفتن دست یه دختر، چیزی رو می بینه که بنا به یه اتفاقات دیگه ای تصمیم می گیره تا جلوی اون اتفاق رو بگیره اما همه چی به این سادگی ها هم نیست! فیلم یه جورایی فانتزی،معمایی و عاشقانه بود اما دوازده قسمت براش خیلی زیاد بود و قسمت های اول بعضی جاها خیلی کشدار می شد. یه کافه ای تو فیلم بود که نمی شه گفت صندلی!اوووم... یه نشیمن گاه - پشتی های جذابی داشت که نگو! یه برج نامسان هم دارن اگه اسمشو اشتباه نگم؛ عشاق می رفتن اونجا قفل می بستن! شاید برای نشون دادن شدت و استحکام عشقشون. قشنگ بود و قفلاشم قفلای آهنیِ یک‌رنگِ رنگ و رو رفته نبود. رنگی پنگی بود ^_^ زیبایی اون محوطه رو صد چندان کرده بود. دخترک نقش اول هم بسیار ملیح بودن.

Drama world

2016   10 قسمت 15 دقیقه ای: با اینکه کمی بیشتر از اندکی، مرزهای تخیل رو در نوردیده بود :)، ولی راضیم ازش. دوستش داشتم و هیجان انگیز بود برام. داستان هم راجع به یه دختر خارجکی ایه که عاشقِ سریال های کره ای و طرفدار یکی از بازیگرای کره ایه و فیلماشو پیگیرانه دنبال می کنه؛ جوری که دیگه تو دنیای واقعی زندگی نمی کنه. یه روز یه اتفاق جادویی میفته و باعث می شه که اون وارد همون سریال کره ای بشه! اگه چندین و چندتا سریال کره ای دیدید اینم ببینید یا نه حتی اگه تا حالا سریال کره ای ندیدید اینو ببینید خیلی از کلیشه های سریال های کره ای رو دخترک و یکی دیگه توضیح می دن :)) در کل بامزه بود و کلی خندیدیم و همراه دخترک و بازیِ خوب و هیجان انگیزش، هیجان زده شدیم.

                    

You Drive Me Crazy

2018   4 قسمت 30 دقیقه ای: صحبتاشون خیلی اوقات وقیحانه بود؛ دیگه زیادی راحت بودن؛ آدم احساس می کرد داره گفتگوی خصوصی دو نفرو اتفاقی می شنوه :/ و کلا از اون سریال های تر و تمیز کره ای نبود! چندان خوشمان نیامد! داستان هم راجع به دو تا دوسته که بعد از یکی دو ماه، همدیگه رو می بینن اما از دو ماه پیش با اتفاقی که بینشون افتاده، رابطه اشون دستخوش تغییر شده!

Full of life

2017  6 قسمت 30 دقیقه ای: پسرکی که آه در بساط نداره و از محل کارش اخراج شده و از اتاقش به واسطه عدم پرداخت بدهیش، بیرون انداخته شده، تصمیم می گیره برای به دست آوردن پول، تو یه آزمایش پزشکی شرکت کنه! بعد از اون به جای عوارضِ منفیِ دارو، عوارض مثبتش تو بدنش نمود پیدا می کنه! و همه ی ضعف هاش علاوه بر برطرف شدن، تبدیل به نقاط مثبت می شن! این همون مینی سریاله که گفتم با ملکه حلقه همراهه و رنگش سبزه؛ تو یه سکانسی، شخصیت های این دو سریال اتفاقی با هم برخورد می کنن :) خلاصه اینکه تو چهار قسمت می شد تموم بشه و عوضش جذابتر باشه و داستان سریع پیش بره، ولی خیلی طولش داده بودن و بازیگرای نقش اصلیم چندان دوست نداشتم!

۳ نظر ۲۱ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۷:۱۱
مهناز

این کتاب مجموعه یادداشت های شهید چمران در آمریکا، لبنان و ایران بر حسب داشتن تاریخ است که بیشترِ کتاب شامل نوشته هایی است که ایشان در لبنان نگاشته اند. محتوای نوشته ها هم راجع به موضوع مشخصی نیست ولی بیشتر عاشقانه و عارفانه است و راجع به جنگ داخلی لبنان. اسم کتاب هم از یکی از همین نوشته ها گرفته شده که ابتدایش با همین عنوان شروع می شود.

کتاب با اینکه حجم کمی داره اما نمی شه یک روزه تمومش کرد و از اون دست کتابهائیه که باید روزی چند ورق خوند تا برات احساس کسالت پیش نیاره! ولی به واقع که دکتر چمران روح بزرگی داشتند! این اولین نوشته هاییه که از دکتر چمران خوندم و شخصیتی که ازشون دیدم خیلی فراتر از چیزی بود که من فکر می کردم! در ادامه چند سطری از نوشتشون رو که حس خوبی بهم داد می نویسم، شاید دوست داشته یاشید و اگر هم نه با شیوه ی نگارشش آشنا بشید. توصیه خاصی هم نمی کنم که حتما بخونید یا نخونید. انتخاب به عهده خودتون و نکته آخر اینکه حیف نیست همچین کتابی این حجم از تاریکی رو روی جلد خودش جا بده! کلا جدای از این، طراحی جلدش رو دوست نداشتم!

- گاهی فکر می کنم که خدا نیز تنها بوده که انسان را آفریده تا از تنهایی به در آید. خدا اول آسمان و زمین و ستارگان و فرشتگان و موجودات را آفرید ولی هیچ یک جوابگوی تنهایی او نبود. سپس انسان را به صورت خود آفرید. به او درد و عشق داد و روح او را با خود متحد کرد تا جبران تنهایی خود را بنماید.

- آن جا که آدمی از همه چیز می برد، از لذات زندگی دست برمی دارد و از مال و منال دنیا می گذرد. خوشی ها و خواستنی های زندگی در نظرش ناچیز و پست می شود. از ابعاد احتیاجات بشری می گذرد و به خاطر هدفی بزرگ تر فوق همه چیز و فوق حب ذات و خودخواهی ها و فوق تجارت طلبی های زندگی به دنیای انقلاب به خاطر عدل، عدالت و به عالم فداکاری برای تامین هدف مقدسش قدم می گذارد و از همه چیز خود حتی حیات خود نیز می گذرد... آن گاه اگر مایوس و ناامید گردد فاجعه ای رخ می دهد!

- مگر ممکن است که ملتی آزاد و مستقل گردد بدون آنکه بهترین عزیزانش را قربانی کند؟

 

۳ نظر ۱۸ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۳:۰۸
مهناز

واقعا اسم همسرانِ مومن و کافر حضرت نوح به چه دردِ یه بچه هفت هشت ساله [حتی یه آدم بالغ] می خوره که تو کلاس بهش یاد می دن و بعد ازش سوال می پرسن؟!! اینم از نظام آموزشی ما! تازه وقتی همچین سوالی رو از معلمِ؟! گرامی؟! می پرسن، جواب می ده خوبه که به گوششون بخوره!

که چی بشه مثلا؟!! واقعا که چی بشه؟! به شدت احمقانه و مضحکه!!! 

+ خدایا از نادونی ما به شگفت بیا!!!!   

۱ نظر ۱۸ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۲:۲۱
مهناز

چرا باید از آدما توقع داشته باشیم و روشون حساب باز کنیم؟! اَه!

۲ نظر ۱۸ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۲:۲۰
مهناز

تو دعای شانزدهم صحیفه اومده:

"ای گشایش ِ هر اندوهگینِ دل‌شکسته"

ترکیبِ غم‌آگین و دل نشینیه!

تو اواسط دعای بیستم صحیفه سجادیه هم اومده:

" الهی چون اندوهناک شوم تو دلخوشی منی و چون محروم گردم تو محلِّ امید منی و چون غم و غصه و مصیبت بر من هجوم آرد پناهم به توست..."

۱ نظر ۱۸ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۱:۵۴
مهناز

اول یه چیزهایی راجع به سریال و مینی سریال کره ای و اندکی خودِ کره جنوبی بگم و بعد بریم سراغ معرفی. اول اینکه شاید خوب باشه بدونید که کره جنوبی اقتصادی قوی داره و در عین حال کشور بسیار گرونیه. از طرف دیگه برای تحصیلات عالی باید کلی پول خرج کنی و از اون ور هم ساعات کاری طولانیه و سن ازدواج بالا! از یه ور دیگه هم حداقل یک سومشون دین ندارن و خب شاید عجیب نباشه که آمار خودکشی بالاست! از این رو هم شاید عجیب نباشه که سریال های عاشقانه، فانتزی، جادویی و ... زیاد داشته باشن؛ پیام خیلی از این فیلمهای فانتزی جادویشون اینه که جادو ممکنه تاثیر داشته باشه اما چیزی که در ادامه مهمه باور داشتن خودته و اینکه تو سریالهاشون یه سری خط قرمزهای اخلاقی رو حتما رعایت می کنن بنابراین با خیال راحت می تونید اکثرشون رو تماشا کنید.

یه سری چیزها و نکته های مثبتی تو سریال هاشون وجود داره که دوست داشتنیه مثلا اینکه تو اکثر سریال ها، تو خونه اکثر شخصیت ها یه کتابخونه وجود داره که پر از کتابایی با جلدای رنگی پنگیه :) یا مثلا تو وسایل خونه ها و لباساشون رنگ خیلی نمود داره و بهش اهمیت داده می شه چیزی که ما خیلی تو زندگی های خودمون بهش توجه نمی کنیم یا کمتر بها می دیم. عموما تو خیلی از خونه هاشون رد پایی از چند  تا عروسک گوگولی هم دیده می شه! شیطنت های بخصوصی دارن و شاید کودک درونشون بیشتر زنده است یا حداقل سعی می کنن زنده نگهش دارن. لباساشون عموما ساده و گشاده شاید چون راحتی رو دوست دارن و اینکه من یادم نمیاد تو سریالهاشون کسی سیگار بکشه شاید خیلی کم باشه! اما برعکسش فقط می خورن و از اون چیزها می نوشن:/ طبیعتشون خیلی زیباست!و  آخ از شکوفه های گیلاسشون.

بعضی از مینی سریالهاشون بیشتر جنبه تبلیغی دارن و اونجوری که متوجه شدم بعد از پخش نیم ساعت از یه برنامه یا سریالی حتما باید بینش پیام بازرگانی پخش بشه بنابراین خیلی ها سریال هاشونو سی دقیقه ای می سازن که بینش وقفه نیفته و مخاطب داستان رو یادش نره :))

امیدوارم این پستای معرفی به دردتون بخوره! فقط یه وب مخصوص نقد سریال های کره ای بود که اونم فعلا فیل شده! به درد بخور بود!

حالا جدای از همه اینها تو پیشگیری از آلزایمر هم می تونه مفید باشه :دی چون شاید به نظر هممون کره ای ها شبیه هم به نظر میان و تو با دیدن سریال ها ممکنه برات پیش بیاد که اِ من این بازیگرو کجا دیدم و نتونی بر حسِ حلِ این معما غلبه کنی و مجبور می شی یه کمی فسفر بسوزونی؛) برای من مثل حل کردن یه جدول سودوکو می مونه و پس از حل کردنش برق ذوق رو می شه تو چشمام دید :)

نکته: اون عنوان هایی که بنفش شدند، ارزش دیدن دارن پس اگه سریال کره ای دوست دارید، ببینیدشون ^_* بقیه اشون رو تقریبا همینجوری الکی دان کردم؛ گفتم شاید قشنگ باشن، دیدم نه، می تونم به انتخابهای خودم و حس ششمم اعتماد کنم و اینگونه شد که به خود ایمان آوردیم :))

Hot and sweet

2016   8 قسمت 15 دقیقه ای  :پسرکی که یه آشپزخونه سیار ولی بی رونق داره (یه ماشین ون مانند) توی ساحل با دخترکی آشنا می شه و خب این آشنایی باعث یه تغییراتی می شه!

اول اینکه دخترک فیلم یک لوس بی مزه بود و بعد هم حس می کردی کلا فیلم یه چیزی کم داره؛ روح نداشت. حرفش هم این بود که اون کاری رو بکن که دلت می خواد و توش استعداد داری اما خیلی کند و کسالت بار پیش می رفت.

Choco bank

2016   6 قسمت 10 دقیقه ای: داستان دخترکیه که یه کافه شکلات باز کرده و رونقی نداره تا اینکه سرو کله یه پسرک بیکار پیدا می شه و شرایطی پیش میاد که مجبور می شه تو این کافه مشغول شه!

 اگه از اون برخورد خیلی لوس قسمت اول بگذریم، خیلی حال خوب کن بود و سکانس های بامزه ای داشت. کلا دوستش داشتم. کافه شونم قشنگ بود. تو یه سکانسی یکی از شخصیت ها می گه برای خوشحال کردن بقیه اول باید خودت خوشحال باشی و باز یه جای دیگه می گه دنبال کاری برو که دوستش داری. تو این مینی سریال داشت یه اپی رو تبلیغ می کردیعنی هدف بیشتر همین تبلیغه بود! یه چیزی مثل اپ اینترنت بانک و اینا بود ؛ اگه درست گفته باشم.  

                

Queen of the ring

2017    6 قسمت 30 دقیقه ای: داستان راجع به دختر جوونیه که حس می کنه هیچ زیبایی به خصوصی نداره که باعث شه یکی دوستش داشته باشه. چندان به خودش نمی رسه و خودش رو آدم دوست داشتنی ای نمی دونه تا اینکه مادرش داستان حلقه ای که تو دستشه رو براش می گه و مجبور می شن به شکل شریکی ازش استفاده بکنن و این باعث رقم خوردن ماجراهای بامزه و بعدا ناراحت کننده ای می شه!

کنجکاو بشید برید ببینید از من گفتن! این مینی سریال از یه مجموعه سه مینی سریاله است و بین اون دوتای دیگه بهش طلایی می گن یکی دیگه اش سبزه و یکی سفید. خلاصه ای که از سفیده خوندم قانعم نکرد ببینمش ولی سبزه رو می بینم. خلاصه یکی از اون مینی سریال های فانتزی خوب و خیلی خیلی حال خوب کن بود. یعنی یه سکانس هایی داشت که باعث شد از ته دل بخندم :) یه چیزی که توجهم رو جلب کرد پارکی بود که تو یه محوطه ای ازش چراغهایی شبیه گل رز رو زمین داشت. خیلی باحال بود. یه کافه ای هم داشت با مبل هایی که دور تا دور میزو گرفته بود به شکل دایره سرخ رنگ... خیلی قشنگ بود.

                         

Secret queen makers

2018  7 قسمت 15 دقیقه ای: اینم داستان دخترکیه که علاوه بر اینکه حس می کنه زیبا و جالب توجه نیست اعتماد به نفسشم بابت همین موضوع از دست داده! ولی این کجا و ملکه حلقه کجا! با اینکه تبلیغ لوازم آرایشی رو می کرد ؛) ولی بیشتر حرفش این بود که اعتماد به نفس داشته باشید؛ حتی با وجود زیبایی، اگه اعتماد به نفس نباشه شما بازم همون آدم قبلی هستید.  یه وقتهایی کسل کننده می شد ولی بدم نبود. فقط  کیفیتی که من دیدم به معنای واقعی کلمه افتضاح بود! گول خوردم :/ :(

I am

2017  6 قسمت 15 دقیقه ای: داستان ماجرای یه ربات انسان نمای دختره که یهو خودش رو تو خونه یه خواهر و برادر  می بینه و ...

فیلمنامه ای پر از سوراخ و سنبه! و چون قبل از این چند تا مینی سریال خوب دیدم و انتظارم از مینی سریال ها بالا رفته، این، یکی از بدترین ها بود! فقط آشپزخونه ساده، کوچیک و رنگیشون ^_^

Ruby Ruby love

2017  5 قسمت  10 دقیقه ای: داستان یه دختریه که طراح جواهره و یه نوع فوبیا داره و کلا پاشو از خونه نمیذاره بیرون و اینم ریشه در نوجوونیش داره. تا اینکه یه شخصی بهش یه انگشتر جادویی می ده اما دختره اوایل حواسش به این نیست که انگشتره تاریخ مصرف داره!!!

Romance blue

2015  6قسمت 15 دقیقه ای: دخترک قصه کارش نوشتن نامه های عاشقانه ی دیگران به عشقشونه و پسره کارش اینه که (یه کم توضیحش سخته!) با درخواست دیگران و پرداخت پول پا می شه می ره سرقرار و یک روز رو با طرف مقابل گشت و گذار می کنه و حرف می زنه. کارش همیناست. فکرای بد نکنید! مثلا بعضی ها ازش می خوان حتما سرقرار دلداریشون بده یا مثلا یه دفعه ای قرار و به هم بزنه! شاید بیشتر برا اینه که خاطره های قبلی رو بتونن کم رنگ تر بکنن! ( خلاصه که همچین شغلی ندیده بودیم :////// این بار دیگه واقعا عجیبا غریبا). خلاصه پسرک یه بار دخترک قصه رو اشتباهی می گیره و ...

زیرنویسش گاهی مبهم می شد؛ شایدم من جمله های فیلسوفانه رو متوجه نمی شم و تو این مورد خنگم :/ ولی مینی سریال آروم و ملایمی بود!

First k*iss for the seven time

2017   8 قسمت 10 دقیقه ای: دخترک قصه تو یه پاساژ لوازم آرایشی کار می کنه و یه جوری راهنمای اونجاست. دخترک تنهاست و آرزو داره که حداقل با کسی تجربه همون عنوان فیلم رو داشته باشه. از قضا به زنی کمک می کنه و زنه می خواد که آرزوش رو برآورده کنه بنابراین قراره چندین نفر سر راهش قرار بگیرن و ...

نگران نباشید از چیزی که تو عنوانه خبری نیست. با خیال راحت ببینید. زیرنویس بامزه تر از خود فیلم بود. قشنگ بعضی صحبتاشون ایرانیزه شده بود :)))) امان از این مترجمان خودبامزه پندار!!!!! مثلا از دختره می پرسن امروز قرار داری؟!! این می گه نه ندارم. مترجم ترجمه کرده: گور ندارم که کفن داشته باشم ://// من دیگه حرفی ندارم :/ ولی یه جورایی فیلمو بامزه تر کرده بود!

line romance

2014  3 قسمت 10 دقیقه ای: یه آهنگساز معروف خیلی اتفاقی با یه دختر چینی آشنا می شه و چون دختر قراره برگرده چین با هم از طریق لاین ارتباط برقرار می کنن! 

معلومه داره لاین رو تبلیغ می کنه یا نه؟! :) حتی هر کدومشون چند تا عروسک داشتن که همش استیکرای بامزه لاین بود. دخترک چینی فیلم بسی ملیح بودن! این دیدار این دو نفر با هم و هی این لبخند هی اون لبخند بسیار بسیار بی مزه بود!

One sunny day

2014  10 قسمت  10 دقیقه ای: داستان دو تا آدم تنهاست که یه اتفاقی باعث می شه کنار هم قرار بگیرن! 

اوایلش می گه: " وقتی تنهایین و خیلی احساس تنهایی می کنین اون موقع است که یه نفر هر چقدرم دور باشه، قدم به زندگیتون میذاره".

ایجاد گرهِ داستان یه جورایی مشکل داشت ولی عاشقانه ی بسیار ملایمی بود و من دوستش داشتم. مرد شخصیت اول منو یاد اشکال هندسی مینداخت :/ و دخترک  قیافه دلنشینی داشت.

                   

Nightmare teacher

2016  12 قسمت 15 دقیقه ای: فیلم تو یک مدرسه اتفاق میفته و داستان با اومدن یه معلم جدید به جای معلم آسیب دیده شروع می شه! اما این معلم آدم ساده و معمولیی به نظر نمی رسه و بعد از اومدنش کم کم اتفاقات مرموزی میفته! آدمایی ناپدید می شن؛ خاطراتی محو می شن و کنجکاوی هایی برانگیخته می شن هاهاهاها ها. کنجکاو بشید برید ببینید دیگه. اَه.

خلاصه که 11 قسمت هیجان انگیزِ جذاب داشت و بی شک قسمت اولو که ببینید دیگه تا تموم شدنش دست بردار نیستید. قسمت آخرش ولی پایین تر از حد انتظارم بود، مرموزانه تر بود و شاید مثل بقیه فیلمهای معمایی - ترسناک و اتفاق افتادن یه دور باطل! و ... بازیگر نقش معلم حضورش شاید به نظر کوتاه برسه ولی پررنگ و تاثیرگذاربود. لبخندای جذابِ مرموزی هم داشت. تمام بازیگرا هم خوب بودن. پومِ متشکرم هم تو فیلم نقش داشت. چقدررر بزرگ شده!

     

 و  ادامه دارد... ^_^

۸ نظر ۱۲ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۹:۵۳
مهناز

چون از این کتاب کسی تو  وبلاگش تعریف کرده بود، خوندمش. سطحی و گذرا خوندم اما برای دختران نوجوون فکر می کنم کتاب خیلی مناسبی باشه. تا حدی هم ایرانیزه شده! 

و حسن اکثریت اینجور کتابها هم فونت بزرگشونه که به فکر چشمای مخاطبینشون هستن :) ولی کتابهای خودیار شبیه همن. بنابراین در مورد اعتماد به نفس یکی همینو بخونه فکر کنم کافی باشه! 

  

۱ نظر ۱۱ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۴:۱۶
مهناز

داستان اکوان دیو

چوپانی نزد کیخسرو و رستم آمد و گفت که گوری زرین داخل گله شده. شاه رستم را به نبرد با این گور شگفت فرستاد. رستم خواست گور را بگیرد که گور ناپدید شد. پس فهمید که آن گور نیست و چاره به جای زور، تدبیر است. روزها گذاشت و رستم مشغول استراحت شد و در یکی از این روزها که خواب او را در ربود، اکوان دیو خود را به شکل بادی در آورد و قسمتی از زمین را که رستم بر آن خفته بود بریده و به آسمان برد. وقتی رستم بیدار شد دیو به او گفت که حال به سمت کوه بیندازمت یا داخل دریا؟!!

رستم آگاه بود که کار دیو وارونه و معکوس است بنابراین چون می دانست که اگر به طرفی خشکی انداخته شود جان به در نمی برد با این نیرنگ به دیو گفت که مرا به کوه انداز که شنیده ام هر کس در دریا بمیرد، روحش به بهشت نمی رود و سرگردانی نصیب اوست نه آرامش! :)

پس دیو رستم را به دریا افگند و رستم نرسیده، شمشیر کشید و با نهنگان مبارزه کرد و سرانجام به خشکی رسید. پس به دنبال رخش رفت و او را در گله اسبان افراسیاب یافت؛ پس آنان را شکست داد و دیو را که دوباره بر او ظاهر گشته بود با کمندی گرفتار کرد و از میان برد و با غنایم و رخش به سوی ایران رهسپار شد.

+ اینم از ماجرای اکوان دیو. جمع و جور و خلاصه.

 

۵ نظر ۱۰ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۲:۲۳
مهناز

این فیلم مال حدود 16 سال پیشه ولی با این حال و با وجود گذشت این همه سال، یکی از اون هندی های خوبه بخصوص برای اونایی که فیلم هندی عاشقانه دوست دارن. اینجا عشق مثلثی برعکسه! فیلم راجع به سه تا دوسته که تو کودکی از هم جدا می شن و پسرِ داستان با پدرو مادرش میره یه شهر دیگه و به تینا می گه که برای هم ایمیل بفرستن اما تینا اهل این کارا نیست پس پوجا که راج رو دوست داره به جای تینا و با امضای تینا برای راج ایمیل می فرسته... سالها می گذره و این دوستی عمیق تر شده و راج تصمیم داره که برای چند روز به هندوستان بیاد و...

آهنگ های فیلم خیلی خوب بودن. به خصوص آهنگی که تو یکی از سکانسهای فیلم خونده می شه و همون سکانسیه که من تصویرش رو گذاشتم :) بازی هریتیک اینجا بی نهایت به دلم نشست و بااااااااالاخره بهش ایمان آوردم. خلاصه اینکه به اونایی که فیلم هندی ، عاشقانه و موزیکال دوست دارن پیشنهادش می کنم. من که کلی لذت بردم البته اگه از اون پایانِ اندکی بی مزه و کلید اسراریش بگذریم :)) . پایانش اگه مثل روال خودِ فیلم رئال تر اتفاق می افتاد، بهتر می شد.

* با من دوست می شی؟!

۳ نظر ۳۱ فروردين ۹۸ ، ۱۶:۰۰
مهناز

سیانور: داستان درباره سازمان مجاهدین خلق و اختلاف و چند دستگی که بینشون به وجود میاد، هست و خب یه داستان عاشقانه هم در این بین روایت می شه. فقط آخرشو دقیقا نمی دونم چی شد اونم به این خاطر که از تلویزیون دیدم و دقیقا آخر فیلم، ما باید شاممونو می خوردیم :) خلاصه که برای یه آشنایی مختصر و ایجاد کنجکاوی درباره این سازمان و اون دوره از تاریخ، فیلم بدی نیست! آهنگی که محمد معتمدی هم تو همین فیلم خونده رو حتما شنیدید. 

ماجرای نیمروز: اینم داستانش درباره سازمان مجاهدین خلق و مخصوصا ترورها و اختلافاتشونه و فیلم خوبی بود. شاید بهتر از سیانور! 

ایستاده در غبار: نمی دونم اصطلاح مستند- فیلم درسته یا نه ولی خب این فیلم تو این ژانره و داستانش درباره حاج احمد متوسلیانه و تا حد خیلی زیادی اطلاعات خوبی ازش میده. من تا قبل از این فیلم اصلا ایشونو نمی شناختم. حتی اسمشون رو هم نشنیده بودم. حداقل برای یه آشنایی جمع و جور، فیلم خوبیه. من دوستش داشتم و خب چقدر سرنوشت غم انگیزی داشتن. دل آدم یه جوری می شه :(

از اون فیلمائیه که می تونه باباها رو هم مشتاق به دیدنش کنه! از هادی حجازی فر خوشم میاد. اگه درست یادم باشه. با این فیلم ، 4 تا فیلمشو دیدم و تو همشون هم خوب و متفاوت بوده!

خجالت نکش: بامزه بود. به لطف تی وی دو سه بار دیدمش. هم شبنم مقدمی هم احمد مهران فر خوب بودن. داستان هم راجع مرد میانسالیه که دلش می خواد یه بچه داشته باشه مخصوصا اگه دختر باشه و خب زن ماجرا هم همیشه دیر از تفکرات مردش باخبر می شه :))

لونه زنبور: تا حد بسیار زیادی بی مزه بود و گاه حتی کسالت بار می شد. بازیگراش پژمان جمشیدی و سام درخشانی بودن. ماجراش هم بسیار بسیار شبیه به یه فیلم هندی کسالت بارتر از خودش بود. فیلم هندیه نابود بود یعنی! ولی حداقل شروعش و ایجاد گرهش خوب بود. اونجا یه دزد یه الماس معروفی رو دزدید و تو یه ساختمون نیمه کاره مخفیش کرد و بعد که از زندان آزاد شد دید که شده اداره پلیس! اینجا ولی پدرش یه شی باستانی رو سپرد دست پسرش و ادامه ماجرا :/ فیلم هندی اسمش "دزد ناشی" بود!

در مدت معلوم: یه پسر یه جزوه ای تهیه کرده که می خواد چاپش کنه و کتابشو منتشر کنه ولی نوشته هاش قابل نشر نیست :) کتابشم درباره یکی از نیازهای بشری و درد و مشکل جامعه و جوانان و آگاه سازی و این چیزاست و هی هم با بقیه وارد بحث می شه... یه قسمت هاییش واقعا بامزه بود. با خانواده نبینید بهتره؛ از من گفتن! و اینکه مشخصه تا حد زیادی سانسور شده؛ بخصوص اینکه اسم یه بازیگر تو تیتراژش میاد و تو خود فیلم خبری ازش نیست! :/ بازیگر نقش پسره، جواد عزتیه! از اون بازیگرائیه که می تونه آدمو بخندونه و انگار نقش هم برا خودش نوشته شده!

فصل نرگس: از اون فیلماییه که چند تا داستانو با هم می بره جلو و آخرش داستان ها به هم مربوط می شن. چون از امیر آقایی خوشم میاد ، دیدمش که خب اون چیزی که انتظار داشتم، نبود. حتی بازی امیر آقایی. از اون فیلماییه که می سازن تا شما رو به یه کاری ترغیب کنن ؛) معمولی بود‍!

مارمولک: بالاخره بعد از سالهای زیادی که از پخشش می گذره، دیدمش و به نظرم اون تازگیشو حفظ کرده اونم بعد از این همه سال! فیلمی مال سال 1382! احتمالا هم همتون دیدینش! داستان هم راجع به دزدیه که از زندان فرار می کنه و در لباس یک روحانی سعی داره تا به هدفش برسه! اما درگیر اتفاقات دیگه ای هم می شه :))) بالاخره هر کی خربزه می خوره باید پای لرزش هم بشینه. یه جاهاییش خیلی خیلی بامزه بود. ببینیدش اگه هنوز ندیدید.

۶ نظر ۳۱ فروردين ۹۸ ، ۱۲:۳۰
مهناز

+ وبلاگ نویسی شاید به گفته عده ای رونق گذشته اش رو نداره ولی بی رونق هم نشده! والا من یه هفته، ده روز طول کشید تا تونستم پستای چندین و چند وبلاگو بخونم!

+ بالاخره در حرکتی جانانه عینکم رو به دیار باقی رهسپار کردم! شکستگیش طوریه که بعید می دونم دیگه قابل تعمیر باشه! بالاخره عمر خودشو کرده! صداشو در نیاوردم فعلا :))))! الکی مثلا قانع بازی در میارم! تا چه پیش آید زین پس! 

یه داستانی هست می گه ما وقتی یه چیزی خراب می شه دورش نمیندازیم و تعمیرش می کنیم، قصه همونه!  :)))

+ مجریه داره می گه چیه مد شده از هر کی می پرسی می گه من تلویزیون نمی بینم :/ لازمه یکی بهش متذکر بشه که مد نشده عزیز دلم، برنامه های تلویزیون بی کیفیت شده!

هر چی هم فیلم و سریاله یا راجع به بچه ایه که داره دنبال پدر و مادر گم شده اش می گرده یا برعکسش! خسته نشدن از این سناریوی تکراری اونم بدون اضافه کردن هیچ سکانس تازه و هیجان انگیزی!

+ می گفت اگه کسی بهت دروغ بگه و تو متوجه باشی که داره دروغ می گه چیکار می کنی؟!  یادم اومد که همچین اتفاقی افتاده و من به صورت کلی چیکار کردم اما یادم نبود کی بود و جزئیات ماجرا چی بود. شب خوابیدم صبح اولین چیزی که یادم اومد اون آدمه و جزئیات اون اتفاق بود! خب من تا حدی غیرمستقیم بهش فهموندم که دروغ می گه و صحبتامونو ادامه دادیم و دیگه چیزی نگفتم و خودش هی شروع کرد به انکار و انکار و انکار و من هم بصورت خنثی فقط گوش کردم! دو روز بعد به اشتباهش پی برده می گه داشتم باهات شوخی می کردم! همین قدر ...!

+ تو این روزهایی که نبودم، خوابای عجیب غریب هم دیدم ولی چندان یادم نمونده. شاید تنها چیزی که یادمه اینه که چند تا از دوستان وبلاگی رو هم تو خواب دیدم مثل نگار و آقا گل و هولدن! یکی از کسایی که جای خالی نوشته هاش تو بیان احساس می شه هولدن کالفیلده!

+ از دیروز داره برف می باره!!! واقعا عجیب و غریبه! نمی دونم چه بلایی سر آب و هوا اومده! :/

پریروز هم هوا طوفانی بود و باد می زد و در عین حال آفتاب بود و بارون میومد و چون بارونو باد می زد فقط یه محدوده یه متر در یه مترِ حیاطِ کوچکمان خیس شده بود! فضا چنان روحانی و معنوی و در عین حال معجزه وارانه بود که چشمامو بستمو ایستادم به دعا! شاید دومین باری بود که باد بهم حس خوبی داد و دوستش داشتم و الا که من و باد همچین از هم خوشمون نمیاد!

 

۷ نظر ۳۱ فروردين ۹۸ ، ۱۱:۵۰
مهناز

خب تا اونجا پیش رفتیم که ایرانیان که برای انتقام خون سیاوش با تورانیان می جنگیدند، شکست خوردند ولی کیخسرو رستم رو برای یاری فرستاد و رستم یکی از بزرگان سپاه توران رو کشت و بخت برگشت. حالا بقیه داستان رو گوش کنید:

رستم یکی دیگر از سران سپاه توران را با وجودی که از وی امان می خواهد، می کشد. سرانجام هومان به پیش می رود تا ببیند این جنگجو کیست! اما می دانید که رستم اهل گفتن رسم و نشان نیست! * پس از گفت و گویی، رستم که نرمی گفتار هومان را می بیند به او می گوید که ما تنها به دنبال گرفتن انتقام از کسانی هستیم که در مرگ سیاوش نقش داشتند و نمی خواهیم بی گناهی کشته شود و پس از آن، از این گناه کاران نام می برد و اسم هومان نیز در این میان می آید! برای همین هومان در معرفی خود به خاطر ترسش، به جای گفتن نام خود، نا م دیگری را می گوید و خود را شخص دیگری معرفی می کند. رستم از او می خواهد تا پیران را فرابخواند که با هم سخنی داشته باشند که بر گردن سیاوش حقی داشته. هومان به نوعی مطمئن می شود که او رستم است. پیران به دیدار رستم می رود و اینبار رستم خود را معرفی می کند. پیران، خواسته های رستم(: تحویل گناهکاران) را با بزرگان سپاه مطرح می کند اما آن ها نمی پذیرند.

از این طرف رستم با بزرگان سپاهش از خوابی که دیده سخن می کند و می گوید که در آن خواب تمام گناهکاران و پیران و افراسیاب به وسیله کیخسرو کشته شدند. با این حال رستم امیدوار است که به جای جنگ صلح اتفاق بیفتد. گودرز به رستم می گوید که پیران حتما به جنگ ما می آید و این از نیرنگ اوست که در ظاهر با حرفهای تو موافقت نشان داده اما رستم به نیک بودن پیران ایمان دارد ولی می گوید در صورت جنگ، او را خواهم کشت.

در این فاصله رستم مشغول بزم و شکار می شود و در این بین به شهری می رسد به نام بیداد و به او آگاهی می رسد که خورش پادشاهان این شهر گوشت انسان است** و نام پادشاهش کافور. رستم با بیدادیان می جنگد و پس از نبردی سخت شکستشان می دهد. پس بر می گردند.

از این طرف افراسیاب که ترسیده نامه ای به پولادوند می نویسد تا برای شکست رستم خود را برساند و در ازای این کار قول نیمی از سرزمینش را می دهد. رستم و پولادوند پس مدتی جنگ با سلاح، به کشتی می پردازند و قبلش پیمان می بندند که کسی از دو سپاه به یاری هیچکدام نیاید اما افراسیاب با وجود نهی پسرش شیده، به نزد آن ها آمده و به پولادوند می گوید که هر وقت پشتش را به خاک مالیدی با خنجری او را بکش. گیو که اوضاع را چنین می بیند مقابله به مثل کرده و به نزد آن ها می آید. پس رستم می گوید:

گر ایدونک این جادوی بی‌خرد***          ز پیمان یزدان همی بگذرد

شما را ز پیمان شکستن چه باک          گر او ریخت بر تارک خویش خاک 

:))

خلاصه رستم پولادوند رو شکست می ده و به هوای این که مرده، رهاش می کنه؛ پولادوند دو پای دیگه هم قرض می کنه و الفرار به سوی سرزمین خودش :))) افراسیاب نیز که اوضاع رو چنین می بینه، به سوی چین فرار می کنه و بدین سان بسیاری از تورانیان کشته می شن و سرانجام شکست می خورند! و تمام ****

__________________________________________________________

* یه استادی داشتیم می گفت تو اون دوران با دونستن اسم پهلوان، می تونستن با بهره گیری از جادو شکستش بدن و در واقع نگفتن اسم و رسم یه نوع احتیاط و حربه جنگی بوده! هر چند رستم با همین به ظاهر احتیاط، باعث مرگ پسرش شده باشه!

** اگه اشتباه متوجه نشده باشم!

*** افراسیاب

**** اسمی از کشته شدن گناهکاران و باعثان مرگ سیاوش به میان نمیاد و خب به نظرم باز انتقام بی نتیجه می مونه! فقط جنگی به این نیت شروع شده و پایان یافته!

+ بیتی زیبا: 

کنون هر چه گفتم تو را گوش دار      سخن‌های خوب اندر آغوش دار

مصرع دوم چقدر جالبه؟ نیست؟!! سخن های خوب را در آغوش بگیر :))) البته ترجمه اش از لطافتش کم می کنه.

+ قسمت بعدی، ماجرای اکوان دیوه و بعد از اون داستان بیژن و منیژه :) گفتم که در جریان باشید.؛ مسأله ی در جریان بودن مهمه :)

۶ نظر ۲۷ فروردين ۹۸ ، ۱۲:۲۷
مهناز

دیشب عراقی ها حمله کرده بودن داشتیم از دستشون فرار می کردیم. تنها چیزی که یادم میاد استرسی که داشتم بود و اینکه همه چیز خاکی رنگ بود و فرار!

قبلشم از طبقه ی دوم یه پاساژی که هیچ نرده محافظی نداشت افتادم پایین! حس کردم پام شکسته ولی نشکسته بود با این حال من و با یه مصدوم دیگه گذاشتن تو آمبولانس :/
از یه طرف هم با دوستم رفته بودیم پیش روانشناس! یه چیزی شنیدم تو مایه های اینکه خودت باید باهاش کنار بیای؛ مشکلی نداری!!!
چند شب پیش هم یه همچین خوابی دیدم و اینکه یه چیزی به سر یکی وصل کرده بودن و تمام تراوشات ذهنیشو نوشته بودن رو یه بلک بورد! تقریبا دو تا نوشته رو تونستم بخونم قبل از اینکه همه چیزو پاک کنن. یکیش اسم خودم بود با رنگ سیاه نوشته شده بود. با چند تا رنگ مختلف نوشته بودن کلمه ها رو و کلمه های مرتبط با یه رنگ مشخص! تا حدی فضا مثل یه کلاس درس بود.

۲۱ نظر ۳۰ بهمن ۹۷ ، ۱۸:۴۹
مهناز